-
باورم نمیشه امتحان امروز رو قبول شدم
دوشنبه 1 بهمن 1403 22:43
امروزم یه امتحان داشتم خیلی سخت اونقدر مطلب سنگین بود فقط پای آپارات بودم و نکات که تو آپارت استاده میگفتن میدیدم . سر امتحان هم وقت کم آوردم. یعنی افتضاح بود.خیلی فرصت کم دادن هنوز درست و کامل ننوشته بودم که گفتن برگه ها رو بدهید .اگه فرصت میدادن احتمالن خیلی بهتر میتونستم بنویسم رفتم تو دانشگاه استادش رو پیدا کردم و...
-
امتحان امروز خیلی خراب دادم
یکشنبه 30 دی 1403 02:18
امتحان رو نتونستم خوب بدم حتی مجبور شدم تو یه برگه تقلب بنویسم بزارم تو جیبم اما شانسم رئیس دانشگاه اومده بود خیلی نزدیک من ایستاده بود و حواسش جمع بود کسی دست از پا خطا نکنه منم جرات نکردم برگه رو بیارم بیرون احتمالن قبول نشم بلکه استادش لطف کنه نمره بگیرم . البته زیاد غمگین نیستم خودم رو درک میکنم بعد این همه سال...
-
امتحان فردا
شنبه 29 دی 1403 02:17
فردا یه آزمون مهم دارم سه واحد هست هم استادش خیلی واقعن بد درس داد هم خودم نرفتم از گوگل و اینا پیگیری کنم الانم هیچ چیز مهمی بلد نیستم البته چون نحوه درس دادنش بد بود تو کلاس بجز چند نفر که از قبل بلد بودن کسی چیزی بلد نیست .دعا میکنم خیلی ساده امتحان رو بگیره . خوشحالم صاحب یه آیینه بزرگ شدم . از اینا که بلاگرا میرن...
-
روز پدر
پنجشنبه 27 دی 1403 23:49
خب کاش با مورچه راحت بودم تا خیلی بیشتر باهاش درد دل میکردم اما متاسفانه مورچه اصلن نمیشه براش درد دل کرد بعدن از حرفها بر علیه ت استفاده میکنه اما خواهرم و شوهرش خیلی با هم راحت هستن و همه حرفاشون رو به هم میگن . مثلن روز پدر بخاطر رفتار خانوادم برای کادو ناراحت شدم اما اصلن نزاشتم مورچه بفهمه که مادرم کادو رو پس...
-
از سرکار اومدم خونه
دوشنبه 24 دی 1403 18:17
پرونده این کار رو میبندم بدلایلی که مینویسم اولن بعد چند روز تازه منو آزمایشی حساب کردن فهمیدم آگهی دادن تا نیرو دیگه هم بیا بعدن از بین خوبان یکی رو انتخاب کنند یه جای مسخره این کار رو کرده خیلی برام زوره باید اولش بهم میگفتن دوم کارش موادش به دستم حساسیت داده قرمز شده اونقدر هم سیاه میشم انگاری تو مکانیکی کار...
-
محیط کاری
یکشنبه 23 دی 1403 23:33
سرکار صاحب کار با یه دختره اونجا تقربیا رل هستن البته هر دوتا شون متاهل هستن اینکه متاهلن از صحبت هایی که با تلفن میزنند متوجه شدم دختره خیلی هم صاحب کار رو زیر نظر میگیره مثلن تا داره تلفن حرف میزنه حواسش رو جمع میکنه تا ببینه مرده با کی حرف میزنه کلی هم به من دستور میده امیدوارم جو رو بیشتر از این سمی نکنه تا بتونم...
-
سومین روز کار
شنبه 22 دی 1403 21:54
امروز روز راحتی بود بهم یه سری کار دادن که لکه داشت و من نشسته اونا رو با دستمال پاک کردم و زمان هم خیلی زور گذشت بعد رفتم خونه مادرم و یه کم حرف زدم اومدم خونه تخم مرغ ابپز برا شام درست کردم خونه رو جاروبرقی کشیدم لباس ریختم تو ماشین لباسشویی و پهن کردم . و الان کنار بخاری دراز کشیدم .باید برم بالا یه کمی درس بخونم ....
-
تعطیلی فردا
جمعه 21 دی 1403 21:55
تو کانال دانشگاه دیدم که فردا تعطیله و بخاطر مصرف انرژی و امتحان هم کنسل ش تماس گرفتم با سرکار و گفتم من میتونم مرخصی رو کنسل کنم بیام سرکار اونها هم گفتن بیا حالا فردا صبح زود باید برم سرکار منتظرم چای دم بکشه یه لیوان چای بخورم . یه کم درس بخونم بعد بخوابم . شکر میکنم خد رو بخاطر سلامتی بخاطر اخلاق خوبی که بهم داده...
-
روزمرگی من
جمعه 21 دی 1403 15:42
دو روز رفتم سرکار جد اونم کی موقع امتحان ها کار پیدا شد فردا بابد برم اولین امتحان رو بدهم . خدا رو شکر که دو سه هفته پیش یه کم از جزوه اش رو خوندم چون هنوز فرصت نکردم بشینم خودم رو برا امتحان آماده کنم کاری که پیدا کردم خیلی سخته کلی بسته بندی کردم پای یه دستگاه پر سروصدا یه دو ساعتی ایستادم دستگاه ش کار خاصی نداره...
-
سرکار
چهارشنبه 19 دی 1403 19:01
امروز رفتم یه جایی سرکار محیط کار رو ببینم بعد اونجا انگاری صاحب کاره با یکی از دخترای اونجا یه نیمچه رل بودن و با دختره قهر کرده بود و همش میرفتن باهم بحث میکردن الیته با صدای آروم و دیگه یه یکی ساعتی اینا همش با هم میرفتن این و اون ور سالن یواشکی دعوا میکردن منم گذاشته بودن سر یه کاری که ببینم میتونم انجام بدم یا نه...
-
جاری جان
سهشنبه 18 دی 1403 14:38
تماس گرفت و درباره دخانواده شوهر که اینا اینطوری و اونطورند صحبت کرد و خیلی ازشون ناراحت بود تازه کاری که با اون کردن خیلی بدتر از رفتاری بود که با من داشتن دیگه چی میشه گفت گفتم من دیگه باهاشون کاری ندارم دیگه م اونا رو نخواهم دید باورش نشد و گفت تو بالاخره میری گفتم نه من تمام تلاش خودم رو برای محبت کردم اما هیچ...
-
رفتم قبرستان
یکشنبه 16 دی 1403 00:21
امروز برا دادن فرم کارورزی به دانشگاه یه سرگی رفتم دانشگاه بعد کلی وقت اضافه اوردم گفتم یه سر برم قبرستان سر خاک دلی قبرستان دو تا حیاط داره که به هم راه دارند و حیاط دوم خیلی ترسناکه رو تو راه رسیدن به خاک دلی باب از اونجا رد بشی خیلی خوف برانگیز بود مخصوص اینکه حیاط دومی هم خلوت بود دیگه رفتم از مقبره های خانوادگی...
-
دست خودم نبود
چهارشنبه 12 دی 1403 17:06
دختر خوبی شده بودم دیگه فکر آزار های خانواده مورچه رو نمیکردم تو دلم گفته بودم بخشیدمش و فکر متلک هاشون رو نمیکردم اما دیروز مثل خوره فکر یه خاطره بد ازشون اومده بود تو ذهنم هی تحمل کردم و فکرم رو منحرف کردم که تلخی خاطره رو از بین ببره آما دیگه ساعت سه و چهار ظهر نتونستم خودم رو کنترل کردم و خودم تنها تو خونه با صدای...
-
۱۰۱۳
یکشنبه 9 دی 1403 00:35
کلاس که تموم ش سریع سوار اتوبوس شدم و برکشت سمت خونه و سر پارک پیاده شدم و بقیه مسیر رو از توی پارک میانبر زدم به سمت خونه خیلی حس خوبی داشتم نم نم بارون توی پارک حس خوبی میداد وقتی رسیدم مورچه هنوز نبود . به خونه سلام کردم گفتم سلام خونه خونه م رو خیلی دوس دارم نمیدونم چرا این همه مدت ازش غافل بودم کوچیک هس و شاید...
-
1012
پنجشنبه 6 دی 1403 23:03
امروز حال روحیم خوب بود غم و عضه نخوردم اینکه دیگه رها کردم و به خودم سخت نمیگیرم کم کم میخام بشم همون آدم که قدیما بودم اونقدر رها و آزاد بودم که نگو اما برخوردهایی که باهام شد متاسفانه افتادم تو دام خانواده مورچه و نتونستم رها بشم و سالها درگیر بودم .اما خدا اگه کمکم کنه خودم رو دارم از باتلاقشون در میارم. یعنی یه...
-
۱۰۱۱
سهشنبه 4 دی 1403 00:07
این هفته که کلاس های دانشگاه باز بود دیگه از شوفاژ و بخاری تو دانشگاه ما خبری نیست همه رو در کمترین درجه روشن میزارند کل کلاس با کت و کاپشن در حال سرما هستیم تازه لامپ های راه و ها رو هم اغلب خاموش میکنند. بعصی ها رفتن به مسئولش اعتراض کردن شوفاژ رو زیاد کنه گف اطلاعیه دادن یکی دو ساعت قبل از پایان کلاس ها گاز و اینا...
-
۱۰۱۰
پنجشنبه 29 آذر 1403 20:35
امروز از اون روزا بود که دلم خاست زیر پتو لش کنم و هیچ کاری نکنم . برا خودم جشن گرفتم .
-
۱۰۰۹
جمعه 23 آذر 1403 03:51
امروز ۲۳ آذر پنجمین سالی هست که وبلاگ م رو باز کردم و از زندگی و روزام نوشتم. بیشتر هم از غم هام نوشتم .اون بخش خوش زندگی رو تو وبلاگ نمینویسم چون یه چیزی تو ذهنم نمیزاره شادی ها رو ثبت کنم.میگه شادی ها متعلق به من نیست و گذراست اما غم یاره منه و سلطانه و باید ازش نوشت . کامنت ها رو اغلب مییندم چون مخصوصن این سال آخر...
-
۱۰۰۸
سهشنبه 20 آذر 1403 20:28
دیشب دارو و امروز دارو ها رو مصرف کردم. حال تا تاثیری بزاره یه ده روزی ممکنه طول بکشه این حالم رو دوست ندارم. ضعیف و درمانده سال ها تنها عضه خوردم تنهای تنها مشکلات دیگران رو حل کردم صورتم رو با سیلی سرخ نکه داشتم از خواسته هام گذشتم حتی از مسائل کوچیک بخاطر دیگران الان آتشفشان فوران کرد . البته خودم تقریبا حال خرابم...
-
۱۰۰۷
سهشنبه 20 آذر 1403 05:37
بالاخره منم تسلیم قرص های اعصاب شدم رفتم روان پزشک و دارو گرفتم حجم استرس و اضطرابم زیاده شده در حدی که لرزش میگیرم. و یه دنیا رو سیاه میبینم. یعنی الان با اینکه سنم نه زیاده نه کم اما هیچ امیدی به آینده ندارم. و دنیا رو سیاه سیاه میبینم. ۱سیر گذشته و ترسو از آینده هستم. و در قبال رفتن به دکتر خیلی مقابله کردم. اما با...
-
۱۰۰۶
دوشنبه 19 آذر 1403 03:22
هنوز صورتم ورم داره تازه گونه ها هم درد گرفته شدید فقط دعا میکنم عفونت نکنه . یادمه خیلی سال پیش که رفته بودیم سوریه برا زیارت شاید ده سال یا پانزده سال قبل . تو مغازه ها همشون عکس اسد و پدرش بود حتی مغازه های بی نام و نشان یه میوه فروش کوچولو یادمه عکس اسد و باباش رو به دیوار مغازه ش زده بود و با احترام بود براش ....
-
۱۰۰۵
یکشنبه 18 آذر 1403 01:19
امروز روز سختی بود خیلی درد کشیدم مینویسم اینجا یادم بمونه اتفاقی افتاد صورتم یه کوچولو زخمی شد . با اینکه زخمش خیلی کوچیک بود اما خیلی خونریزی داشت اصلن خونش بند نیومد . دکتر هم میخاست بخیه بزنه یه بار نخش پاره شد یه تایم هم همش خون میاومد نمیتونست درست بخیه کنه . دیگه زیر دستش زجز کشیدم تا بخیه زد . البته فکر کنم ی...
-
۱۰۰۵
شنبه 17 آذر 1403 02:23
یه بیماری روانی پید ا کردم بیست و چهار ساعت به کارای خانواده مورچه تو این سالها فکر میکنم فکر کلاه برداری هاشون چقدر منو خر میکردن و بقیه موارد میافتم و حرص میخورم جای اینکه برم درس بخونم زبان بخونم فقط به بدن م استرس و اضطراب میدم. دلم میخاد رها بشم از این فکر و خیال به آرامش برسم . اما هر راهی رفتم بازم فکر اینا...
-
۱۰۰۴
جمعه 16 آذر 1403 00:44
فرامرز مرد . امروز متوجه شدم روحش شاد اونقدر زندگیش فراز و نشیب داشت تازه من یه بخش کوچیکی از زندگیش رو میدونستم که با همین بخش کوچیک میشه کتاب نوشت ازش .
-
۱۰۰۴
سهشنبه 13 آذر 1403 00:45
امروز از صبح مشغول پاک نویس کردن تحقیق برا یکی از کلاس ها بودم. بعد همزمان ساندویج مرغ درست کروم خورده نخورده پریدم سوار ماشین شدم و رسیدم دانشگاه ای دل غافل که یکی از کلاس ها تعطیل بوده و تو گروه گفته بودن اما من اونقدر مشغول بودم که گروه رو چک نکرده بودم . متوجه شدم تو نماز خانه مراسم هست و شهید گمنام میخان بیارن...
-
۱۰۰۳
دوشنبه 12 آذر 1403 01:58
شعر قشنگ با صدای شهرام صولتی اینقدر این شعر رو یه زمانی دوست داشتم سالها بود گوش نکرده بودم و از خاطرم رفته بود که امروز اتفاقی گوش دادم و لذت بردم وقتایی که مجرد بودم این شعر نماد عشق بود برام که یه عشق این سبکی پیدا کنم و برا عشق جان بدم. آما بعدها که متاهل شدم دیدم زندگی این شعر و شاعری ها بر نمیداره مدتها ست دلم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 آذر 1403 01:56
شعر قشنگ یا صدای شهرام صولتی اینقدر این شعر رو یه زمانی دوست داشتم سالها بود گوش نکرده بودم و از خاطرم رفته بود که امروز اتفاقی گوش دادم و لذت بردم وقتایی که مجرد بودم این شعر نماد عشق بود برام که یه عشق این سبکی پیدا کنم و برا عشق جان بدم. آما بعدها که متاهل شدم دیدم زندگی این شعر و شاعری ها بر نمیداره مدتها ست دلم...
-
۱۰۰۲
پنجشنبه 8 آذر 1403 01:21
امروز اتاق رو تمیز کاری کردم میخام یه کوشه دنج برا خودم درست کنم . امروز روز خوبی بود . چند وقت بود بدون جوراب میرفتم برون که متاسفانه پام میخچه زده امروز افتادم به جوون میخچه تا در هم نیاد ول کنش نیستم . برا مرحله اول چسب رو زدم .و بستمش میگن نباید نور ببینه . بلک فرایدی تخفیف گذاشتن همه چی میخام در حالی که همه چی...
-
۱۰۰۱
چهارشنبه 7 آذر 1403 12:51
یه موضوع بدی تو جامعه هست که من مطمئنم تمام کسایی که اینکار رو انجام میدن شاید الان خوشحال باشن اما تا اخر عمر یه حس تلخی ازش دارند فروش مو یکی رفته بود عروسی تهران میگفت تقریبا همه دخترای نوجوون توی مجلس موهاشون کوتاه کوتاه بود چون همشون موهاشون رو فروخته بودن . یاد فیلم بینوایان افتادم مادر کوزت هم بخاطر چند سکه...
-
هزار
سهشنبه 6 آذر 1403 04:00
از این با بعد یادداشت هام رو به شماره مینویسم که بعدن ببینم چقدر روزمرگی نوشتم. امروز هم مثل همیشه روحم در تلاطم بود . دیدم شاهین نیکو فوت شده .گریه نکردم اما خیلی خیلی ناراحتش شدم یعنی وقتی میدیدمش تو اینستا فقط به این نکته میرسیدم که زندگی یه لحظه هست جوون خوش تیپ سالم خوش اخلاق در یه لحظه زندگیت داغون بشه و مسیر...