زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

گله ای نیست

ما همانند شیشه بودیم
اگر پاکمان می کردند، می درخشیدیم، اما آنها شکستند، ما هم بریدیم!

پس گله ایی نیست.


اونجا که شاعر میگه 

از دست عزیزان  چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرمهر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیستدیری است که از خانه خرابان جهانمبر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیستچلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینمهر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
اونقدر دلم میخاد برم کنسرت این آهنگ رو بلند بلند با خواننده ش بخونم 

شهید سیف‌الله شیعه‌زاده

یه چیزی نوشتم بخوانید باشه ؟
من یکی از علاقه هام این هسا داستان زندگی تمام افرادی که شهید شدن سراسر دنیا رو بخوانم
ذهن این افراد قدرت عجیبی داره که منتقل میشه ؛
یکی از عجیب ترین این زندگینامه ها در چند خط

شهیدی که هیچ کس منتظرش نبود جز خدا….
«شهید سیف‌الله شیعه‌زاده»
سومین فرزند خانواده بود.
در همان کودکی مادر را از دست داد.
به دلیل نداشتن توانایی مالی، پدر به همراه خواهرش در دو سالگی به مرکز بهزیستی شهرستان آمل سپرده شد.
بعد از چند سال به همراه خواهرش به مرکز بهزیستی مشهد منتقل شد.
مدتی بعد او از خواهر جدا و به تربیت حیدریه انتقال داده شد.
انقلاب که شد، سیف‌الله چهارده‌ساله از تربیت حیدریه به آمل و از آنجا به تهران منتقل شد.
به پدرش گفتند اگر توانایی نگهداری نداری، به یکی از بستگان نزدیکت بسپار تا حضانت سیف‌الله را قبول کند، اما پدر قبول نکرد…
سیف‌الله با یک زیرپیراهن عازم جبهه شد. تنها ۱۶ سال سن داشت و تفنگی که بر دوش می‌گرفت، به اندازه قدش بود.
با سن کم، سخت‌ترین کار جبهه یعنی «بی‌سیم‌چی» بودن را قبول کرده بود.
سرانجام اسیر شد. برگه و کدهای عملیات را قبل از اسارت خورد و دشمن با شکنجه آب جوش و..... و در آخر تیر خلاص به شهادت میرساند
روحش شاد…