"انتظار معجزه از آسمان، در چهرهی
هرکسی مشهود است.
امّا آیا معجزه
میتواند درمانگر اینهمه بیخردی باشد؟!"
زمانی به لطف خدا امید وار باشید که در وجود شما اندکی خرد باشد.
خب خرد و دانش در وجودم زیاد نیست .
اما دلم معجزه و ره صدساله رو یه دفعه پیمودن رو میخاد .
البته راهی که بابد میرفتم باید میشد اما جبر زندگی نزاشت .
وقتی جوان بودم .نتونستم درس بخونم چون دیگه شرایط روستا و اینا و وصع مالی نمیداشت اما حالا بعد سالها درس خوندم
قبلنا حتی اون موقع که روستا بودیم دبیرستان دخترانه نبود .
و دخترا یا درس رو رها میکردن یا میرفتن شهر درس میخوندن اونم اغلب درس ول میکردن .
اما یه روز معجزه شد و یه دبیرستان تو دهات ساخته شد و دیگه
درس رو دخترا رها نمیکردن و دبیرستان رو ادامه میدادن .
امروز شام خوشمزه دارم اونقدر دوسش دارم
خامه و نان بربری و چای شیرین
همیشه دوست داشتم اینجوری فکر کنم که همه چی میگذره مخصوصا لحظات سخت.
لحظات سختی که فقط خودم میفهمیدم چقدر سخته و باز هم به خودم میگفتم میگذره میگذره و میگذشت
زجر کشیدم و نتونستم به خودم تسلی بدم که میگذره .
زمان ها گذشتن و طی شدن اما فکر و ذهن من نگذشت .
در برای ِ هرکس باز میکنم مشت محکمی میخورم .
یارای ِ مقابله کردن ندارم همانطور که هیییچ گاه آنقدر قوی نبودم.
همیشه میگم میشه
میشد که اینجور هم نشود ....
اما شد.
مغمومم از ضعفم ...
کاش میشد بگم که چقدر ناراحتم .
همیشه حرف حامد بهداد میاد تو ذهنم که یه دیالوگ داره میگه
گاهی فکر میکنم به طرفه اعینی میشه یه معجزه از در وارد بشه و همه چی رو درست کنه اون طور که قشنگه اون طور که دلم میخاست اون طور که بابد باشه .
دیگه نمیخام برا بچه دار نشون ناله کنم .
خب دیگه نشد تو سرنوشتم نبود
دیگه چکار باید میکردم که نکردم .
دیگه برا کارای سختی که میکنم
برای تلخی ها ناله نمیکنم
منم اعتراف میکنم
همیشه منتطر معجزه م
با طرفه اعینی همه چی عوض بشه حالم اوکی بشه
پولدار شم
معجزه فقط میتونه همه چی رو عوض کنه
یکی از آرزوهایی که داشتم و همیشه بهش فکر میکردم
رفتن به رشت و دیدن بازار بزرگ رشت بود .
وقتی ویدئو هاش رو تو ا ینستا میدیدم همیشه میگفتم بالاخره منم یه روزی میرم و اونجا رو میبینم .
حتی دیدن فیلماش منو دوق زده میکرد .
اما الان تحمل دیدن هیچ کلیپی درباره رشت رو ندارم .
یاد بازارش میافتم تا توی آتش سوخت .و نابود شد .
بدون اینکه یه بار توش قدم بزنم نابود شد .
یه دراور کوچیک برا وسایلم خریدم .
امرور شیفت من بود که صبح بیام سرکار
الانم رو صندلی نشستم در حالی که از صبح دو تا اشتباه داشتم.
سفارش اول اشتباه حل شد اما یه نیم ساعت استرس کشیدم .
دومی هم هنوز ادامه داره و هنوز حل نشده.اما خیلی هم مهم نیست یه کم ذهنم رو فقط درگیر میکنه.
از فردا هم امتحانها شروع میشه اونم مجازی شده .
فقط نگران قطع شدن نت یا تموم شدن زمان امتحان هستم.
یعنی از استرس این پروژه لعنتی دستام داره سست میشه
اغلب بچه ها پروژه هاشون تموم شده
من هنوز نتونستم این کوفتی رو تموم کنم.
یعنی ای کیو در حد جلبک هس .
نمیدونم واقعن چطور درست بشه .
مثل خر توش گیر کردم.
سرکارم اونقدرسختی کار بالا هس دیروز که صورتم قرمز شده بود
وقتایی صورتم قرمز میشه میفهمم فشارم رفته بالا
امروزم که دیگه سخت بود .
خوبه که خیلی کلیپ اتفاق های اخیر رو نمیبینم و گرنه اونجا هم اعصابم خراب میشد .
دلم چی میخاد؟؟؟
با چی خوشحال میشم .؟
فعلن این پروژه تموم بشه
من خوشحال میشم .
حتی دیگه پیتزا که عاشقشم منو خوشحال نمیکنه
س
وقتایی که صاحب کار میره خونه ش و کار رو میسپاره دست من .
موقع های سختی میشه .
چون همزمان که بابد جواب تلفن رو بدی
ده تا آدم هم جلوت ایستادن و کار دارند جواب اونا رو بابد بدهی .
خلاصه اوضاع داغون میشه .
سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و با آرامش به ترتیب کارا رو انجام بدم .
حالا اگه یکی خیلی استرس بهم وارد میکرد زودتر کارش رو راه میندارم که فقط بره .یا به مشتری مشکوک بشم .سریعتر کارش رو انجام میدم که بره.
چون بیشتر مشتری ها مرد هستند و خب خیلی ها مشتری گذری و ناشناس.
من با مشتری ارتباط چشمی زیاد نمیگیرم. در حالی که به کامیپوتر نگاه میکنم جواب میدم و یعنی کوتاه نگاه میکنم که بی ادبی نشه اما ارتباط چشمی ندارم.
وقتایی هم که سفارش مشتری آماده نشده یا هنوز مشتری در حال فکر کردن هس سعی میکنم الکی به گوشیم نگاه کنم یا به ورقه ها روی میز
یا گاهی میرم خودم رو مورچه میکنم پشت مانیتور که نگاه نکنند .
حضور تو محیط مردانه برا خانم ها تو این فرهنگی که داری سخته .
با اینکه من خیلی خیلی جدی برخورد میکنم و رو به کسی نمیدم .
دیروز یه سوتفاهم برا یه مشتری پیش اومد.
اومد یه کم سوال و پرسش کرد و نرفت .
هی مشتری رد کردم این میاومد سوال میکرد و من جواب میدادم.
بهش گفتم کارت رو بگیر سوال داشتی تماس بگیرید جواب داده میشه.
گف شماره خودت رو بده .
گفتم اینجا تماس بگیری خودم جواب میدم
دیگه مکالمه مرده رفت تو حاشیه
من بچه فلان جا هستم.
.........
شمارت رو بده برات گردو بیارم .
گفتم ممنون نمیخاد .
دیگه نمیرفت من کلی مشتری رد کردم این اونجا بود .
گفتم اینجا دوربین داره.
برید کاری بود تماس بگیرید جواب داده میشه .
دیگه هی رفت و اومد شماره خاست .
آخرش دیگه خسته شد و خرید کرد و گفت فردام هستید
من فعلن شهر شما مسافرم .
رفت تو یه ورقه هم شمارش رو نوشت آورد گذاشت رو میز
و حتما تماس بگیر .
و رفت .
شمارش رو انداختم سطل آشغال
نکبت خیلی دیروز معذبم کرد.
یعنی دو ساعتی تو برزخ بودم
خدا کنه امروز نیاد .