-
از هر چی سخنی
دوشنبه 29 تیر 1405 04:36
دیروز رفتم سه تا کاسه روحی خریدم کیلویی بود جمعش ۴۴۰ شد که زحمت کشید ده هزار تومن تخفیف داد ۴۳۰ خریدم . دو تا جوراب م خریدم . خیلی چیزا لازم دارم ایشاالله به مرور میخرم . یه کتونی مقنعه سینی عطر یه سری قابلمه روح صبحانه خوری نی برا شربت پاسماوری لباس شیر موز سمبوسه پیتزا یی و.......
-
درباره خانواده
پنجشنبه 25 تیر 1405 03:58
پست محیا آبی رو خوندم و خواستم منم از تروماهام بگم منم نیازی به ترحم و دلسوزی ندارم چون خیلی از مرزها رو رد کردم و دیگه این حرف و توهین ها برام زیاد مهم نیست ۱=دختره جنده(از نوجوانی تا قبل یه کم قبل ازدواج بهتره بگم تا موقعی که یاد گرفتم جواب فحش رو بدم ) ۲=خاک تو سرت کنند(همیشه) ۳=تو هیچ کاری بلدنیستی و همیشه بقیه...
-
دندانم
شنبه 13 تیر 1405 16:39
بابد بگم که دندانم خیلی خراب شده بود و راهی جز کشیدن نداشت الان دندانم رو کشیدم و اومدم خونه مورچه اینا یه دو ساعتی بخوابم بعد برم سرکار هم دندانم رو کشیدم یه کم درد دارم دکتره تیکه تیکه دندانم رو کشید هی شانس منه هر دفعه حمله میکرد تو دهنم با انبر یه کم دندان میکشید بیرون مغزم انگار تکون میخورد راستی نمیخاست دندانم...
-
دندان درد
شنبه 13 تیر 1405 13:36
بالاخره اونقدر دندانم درد گرفت که برا عصر از دکتر نوبت گرفتم همیشه بخاطر پولش سختم بود برم درست کنم اما از دو سه سال قبل که آخرین بار رفتم دندانپزشکی اونقدر اذیت شدم که الان با ترس و لرز میخام برم وحشت دارم از اون مته با اون صداش که میاد از سوزن ها حتی از عکس گرفتن دندان وحشت دارم بابد هدفون ببرم صدای مته رو نشنوم و...
-
خاطره جمعه
شنبه 6 تیر 1405 17:51
دیروز تصمیم گرفتم خواهرم و مادرم رو دعوت کنم حسابی خونه رو مرتب کردم رفتم خرید کردم چون سر ظهر رفته بودم خرید میوه فروشی ها تعطیل بود دو سه تا کوچه بلند رو پیاده تو گرما رفتم اما میوه فروشی پیدا نکردم از یه بقالی کلی خوراکی و تنقلات گرفتم و اومدم چیدم تو سینی بزرگ شربت آلبالو هم ریختم تو لیوان و پر یخ کردم تا بیان...
-
دوم تیر
چهارشنبه 3 تیر 1405 01:23
سلام روزگار خوش نمیدونم چطوری بهتون بگم چقدر خوشحالم دلم میخاد از خوشحالی جیغ بزنم . برا اینکه سه روز تعطیلم و سرکار تخمی نمیرم تازه امروزم یکی دو ساعت زودتر تعطیل کردند و من از خوشحالی تا گفتن کم کم جمع و جور کنید تعطیل کنیم سریع کیفم رو برداشتم رفتم دم در تا مشتری یه موقع نیاد گیر بیفتم خلاصه که اونقدر رو مخ بود این...
-
اخرای بهار
سهشنبه 26 خرداد 1405 16:58
سلام به همه امیدوارم روزگار خوبی رو سپری کنید با اینکه میدونم تک تک ادم ها تو ایران یه حس دلشوره طوری دارند امیدوارم این روزا هم خاطره بشه و اوضاع اول سلامتی و دوم اقتصادی برا همه درست بشه . من که خیلی وقته اخبار سیاسی رو دنبال نمیکنم یعنی تاثیری نداره که من چطور فکر میکنم اون اتفاقی که قراره بیفته میافته و از من کاری...
-
جمعه چه کردم
جمعه 22 خرداد 1405 20:57
پیاز سرخ کردم گذاشتم فریزر یه سیر هم بود اونم سرخ شد گذاشتم فریزر حیاط رو با خاک یکسان شده بود رو جارو زدم و آب پاشی کردم به بعضی گلها آب دادم . ظرف ها رو شستم وسایل های آرایشی و اطرافم رو جمع و جو کردم رفتم خرید هویج و کاهو خریدم تو پارک رفتم یه نیم ساعت نشستم . اینترنت بازی کردم لباس شسته و پهن کردم و لباس های قبلی...
-
برگشت
جمعه 22 خرداد 1405 04:18
عه سلام به همه بعد این مدت یه دفعه گفتم برم ببینم بلاگ اسکای باز هس یا نه دیدن بله بالاخره باز شد . اما دیگه نمیشه اعتماد کرد خاطره ها رو نوشت چون ممکنه یه دفعه مجدد همش به باد بره. خیلی سخت بود مخصوصن اسفند ماه که واقعن با استرس شدید زندگی کردیم . اما الان دیگه خیلی اخبار رو دنبال نمیکنم . بازیچه شدیم. از تحمل من...
-
جان آدمیزاد
شنبه 23 اسفند 1404 01:39
یه دفعه رفتی سرکار داری کار میکنی یه بمب میاد و جانت از دست میره یه دفعه میری مدرسه شاد و خندان یه دفعه یه بمب میاد و جانت از دست میره تو خیابون داری راه میری یه بمب میاد و جانت از دست میره حتی ممکنه تو خونه باشی و یه بمب بیاد و جانت از دست میره چقدر جان آدمیزاد داره بی ارزش میشه . حرفم بزنی گروه های این ور یا اون وری...
-
دعا
جمعه 22 اسفند 1404 02:10
میخام دعا کنم اول برای سلامتی همه دوم از خدا میخام هر راهی که خیره خدا برای کشور فراهم کنه قلب تمام مادران و پدرانی که فرزنداسون رو از دست دادن آروم نگه دار. کشورم رو از تحریم وبی آبی دروغ و نفاق دور کن و ازش محافظت کن برای همه جوون های بیکار دعا میکنم خدا یه کار خوب سر راهشون قرار بدهد مثل محمد و ج و امیر و بقیه دعام...
-
شطرنج
سهشنبه 19 اسفند 1404 18:53
وقتی شطرنج بازی میکنم مهره محبوبم قلعه هس اگه باشه دست برتر با منه و یا میبرم یا اگه طرف مقابل خیلی حرفه ای تر باشه حسابی بابد باهام کلنجار بره تا من ببازم تا بتونم مهره هام رو فدا میکنم تا قلعه باشه چون من فقط با قلعه بلدم بازی کنم . تو تصورم قلعه شهری هس پر از آدم که باید ازش محافظت کرد . همیشه بیشتر از فیل و رخ و...
-
روزای جنگی
یکشنبه 17 اسفند 1404 02:39
هنوز باورم نشده که جنگه همش منتظرم آتش بس اعلام بشه اما هر روز از قبلش اتفاق های سخت تری برا مردم میافته امروز همش یه حس داشتم یه بمب تو محل ما میخوره دلشوره عجیبی بود که خدا رو شکر فعلن آرومه دو روز قبل هم مریض شده بودم . و تکون نمیتونستن بخورم. مریصی عجیبی بود گرسنه بودم آمد هیچی از گلوم پایین نمیرفت . فقط آب و چای...
-
شاید یه روزی بفهمیم
پنجشنبه 14 اسفند 1404 15:25
شابد یه روزی بیا د که همه مردم چه داخل چه خارج بفهمند این جنگ فتنه ای هست از طرف چین چین که سودای ابرقدرتی داره ایران و آمریکا رو تحریک کرده و خاورمیانه رو دچار آشوب کرده الانم احتمالن یواشکی در حال فروش سلاح به کشورها دیگه س از اینکه ایران و آمریکا اقتصادشان دچار آسیب شده خوشحاله ترامپ خر روسیه و چین گولت زدن یکی از...
-
روز پنجم
پنجشنبه 14 اسفند 1404 00:53
از پنج شنبه تا اخر هفته دیگه به من مرخصی اجباری دادند . یه هفته تعطیلم تا هفته دیگه م معلوم نیست چی پیش بیاد دیگه نمیشه برنامه ریزی کرد چون هر لحظه احتمالش هس یه اتفاقی بیفته. دیروز سرکار یه لحظه نگاهم افتاد تو خیابون دیدم همه دارند اسمان رو نگاه میکنند و در کسری از ثانیه برق ها قبل و وصل شد و مثل فیلم های اخر زمانی...
-
چی میشه آخرش؟
سهشنبه 12 اسفند 1404 13:16
برام سوال پیش اومده به عنوان یه ایرانی اون امنیت که همیشه دربارش گفته میشد دقیقن منظور چی بود ؟؟؟ اون که گفته شد کاخ سفید رو حسینه میکنیم چی بود پس؟ دیشب که خیلی واضح صدای جنگنده ها رو شنیدم که دقیق از خیابان ما رد شد اون دو تا سوال بالا برام پیش اومد . البته دلم ازشون شکست اون سالی که با تبلیغات واهی همه رو به سمت...
-
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
یکشنبه 10 اسفند 1404 06:22
-
تسلیت میگم
یکشنبه 10 اسفند 1404 04:01
به تمام مادرهایی که بچه هاشون توی مدرسه میناب شهید شدن تسلیت میگم . برای همه آرزوی آرامش میکنم . من کشورم رو هیچ وقت به تروریست جماعت به آمریکا دروغگو به اسرائیل نمیفروشم عاشق کشورم هستم . و ایشاالله آرامش به کشور برمی گرده.
-
روز اول جنگ
یکشنبه 10 اسفند 1404 00:28
خب امروز روز اول جنگه و چون خیلی تلویزیون ندیدم و نت هم زیاد بالا نمیاد نمیتونم بگم چطوری هست. فقط سطح شهر مغازه ها باز بودن و مردم هم در خرید آدم هایی با کیسه های برنج یا تخم مرغ یا آب معدنی زیاد دیدم خودمم رفتم هویج خریدم یه بیسکویت بزرگ تن ماهی دو تا هم ماکارانی و نوشابه آهان یادم اومد سه تا کره هم خریدم نبات هم...
-
جنگ شد
شنبه 9 اسفند 1404 20:58
الان سرکار هستم از بیرون صدای مداحی یا اهنگ حماسی میاد . مغازه خیلی خلوته فقط چند تا مسافر آمدن و گفتن ما از صبح تو ترافیک خیابون و جاده گیر کرده بودیم تازه رسیدیم شهر شما.خیلی دوست دارم بگم اگه کسی تهران میترسه بیاد شهر ما اما اینجا هم خطری هس امیدوارم هر که هر جا هستید سالم و سلامت باشید بایدم آخر وقت با مورچه برم...
-
زمان های خوب
شنبه 9 اسفند 1404 03:25
تفریحم الان اینه که شبا که مورچه خوابه یه ظرف برمیدارم و خوراکی هایی که داریم رو میریزم تو ظرف میوهای خرد شده یه کم تخمه گردو یا اگه بادام داشته باشم. با دو تا لیوان چای و کمی نبات و خرما میام اتاق بالا و لامپ ها رو خاموش میکنم و شب خواب رو روشن میکنم . و یه پتو میندارم و میرم تو دنیای خودم . دنیای خودم دنیای که میرم...
-
خرید کردم
جمعه 8 اسفند 1404 03:23
قبل اینکه برم سرکار رفتم بازار شلوار خریدم و یه کرم ضد آفتاب بعدم از بازار پیاده رفتن سرکار اونجا بعد یه هفته کلی به هم ور شده بود . جارو زدم کلی وسیله جابه جا کردم میزا رو پاک کردم. قوری و لیوان ها رو شستم کلی تمیز کاری کردم. افطارم از خونه قرمه سبزی بردم و اونجا صاحبکار گفت افطارتون با من هست و دیگه غذا نیار ....
-
پنهان کاری
پنجشنبه 7 اسفند 1404 14:02
خواهر من بیمار شده بوده رفته بیمارستان خودش رو بستری کرده بوده چند روز منم بهش تماس گرفته بودم اما اصلن موقع تلفن به من نگفته بود . و بعدن که اومده بود خونه ش من متوجه شدم . مادرم با دختر دایی م تلفنی یه موضوع جدید صحبت میکرد بعد جواب حرفای دختر دایی رو رمزی داد و گفت فلانی هم اینجا سلام میرسونه که دختر دایی متوجه...
-
مدیران بلاک اسکای
سهشنبه 5 اسفند 1404 02:18
این دهه ۸۰ و اوایل ۹۰ چقدر دنیای وبلاگ قشنگ بوده . کاش اون موقع ها منم عقلم میکشید میاومدم خاطره نویسی میگردم. الان وبلاگ یا کلن مجازی هر چی بنویسی یه عده میان فحشت میدن یا مسخره ت میکنند الان یه یک ساعتی هست رفتم عکس مدیرای بلاک اسکای و بلاگفا وبلاگ های دیگه رو دیدم چطوری هستن . اما خیلی ازشون اطلاعاتی نبود اصلن...
-
فرانکشتاین
شنبه 2 اسفند 1404 03:21
فیلم فرانکشتاین رو دیدم برا ۲۰۲۵.از اون مدل فیلما هس که به درد رائفی پور میخوره بشینه ببینه و از سکانس به سکانس موضوعات توهم توطئه دربیاره که این صحنه فلان منظورشه یا اون صحنه فلان منظور و خودم دو تا ازش موضوع در اوردم اونجا که مخلوق به ویکتور میگه برام یه همدم بساز و ویکتور قبول نمیکنه و میگه میخای باهاش نسل درست کنی...
-
رفتم بیرون
چهارشنبه 29 بهمن 1404 01:44
این هفته خیلی خسته شدم . یعنی از جمعه اونقدر فشار کار زیاده که واقعن جمعه که گریه م گرفته بود . امروزم به زور یعنی با یه خسته گی زیادی رفتم سرکار و فردا هم میرم فقط فقط به امید اینکه یک هفته بخاطر ماه رمضان کارمون تعطیله . مرخصی اجباری هست بدون حقوق اما من اونقدر بهش نیاز دارم که نگو فقط میخام تو خونه استراحت کنم دو...
-
پاسپورت ژیلا
دوشنبه 27 بهمن 1404 16:40
درسته پست قبلی گفتم تو زندگی کسی نباید دخالت کرد اما همیچین هم نمیشه سر رو کرد زیر برف و هیچی نگفت یه سوالی برا آدم بیش میاد مثلن من دوست دارم بدونم ژیلا صادقی چطوری پاسپورت آمریکایی گرفته ؟ مگه میشه از یه کشوری بدت اومد اما پاسپورتش رو داشته باشی ؟ نکنه ماموری جاسوسی چیزی باشه؟ خب اهل گردشگری هم نیست یا دانشمند و...
-
درس زندگی
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:46
من دعا کردم اگه بتونم پروژه م رو تموم کنم و نمره بگیرم یه هفته چادر سرکنم. یه درس زندگی بدم بهتون تو زندگی به کسی بد نکنیم . دل کسی رو نشکنیم . و کسی رو مسخره نکنیم. من قطع ِ به یقین میگم که تاوان سختی داره . شاید کوتاه مدت متوجه نشین اما بالاخره میشه . دنیا بسیار بسیار گرد هست و باید حسابی حواس جمع بود . رو مغز ادم...
-
معجزه وجود داره ؟؟
سهشنبه 21 بهمن 1404 20:39
"انتظار معجزه از آسمان، در چهرهی هرکسی مشهود است. امّا آیا معجزه میتواند درمانگر اینهمه بیخردی باشد؟!" زمانی به لطف خدا امید وار باشید که در وجود شما اندکی خرد باشد. خب خرد و دانش در وجودم زیاد نیست . اما دلم معجزه و ره صدساله رو یه دفعه پیمودن رو میخاد . البته راهی که بابد میرفتم باید میشد اما جبر زندگی...
-
۲۰ بهمن
دوشنبه 20 بهمن 1404 14:10
همیشه دوست داشتم اینجوری فکر کنم که همه چی میگذره مخصوصا لحظات سخت. لحظات سختی که فقط خودم میفهمیدم چقدر سخته و باز هم به خودم میگفتم میگذره میگذره و میگذشت زجر کشیدم و نتونستم به خودم تسلی بدم که میگذره . زمان ها گذشتن و طی شدن اما فکر و ذهن من نگذشت . در برای ِ هرکس باز میکنم مشت محکمی میخورم . یارای ِ مقابله کردن...