-
موی سفید
شنبه 7 شهریور 1405 01:05
قبلن تو سرم مو سفید دیده بودم دیگه نداشتم تا امروز که دیدم ای دل غافل مو سفید دارم . جوونی کجا داری میری ؟؟ امروز افسی گفت چله شوهرش آخر هفته هس .یادم بمونه که حتما برم. با اینکه خییییلی راهش سخته. بچه ها اگه اینستا دارید و دوست دارید .و البته از بچه هایی که وبلاگ دارند و یه کم بشناسم پیجم رو بهش بدم بیاد فالو کنه ....
-
زندگی رو نمیبینم
چهارشنبه 4 شهریور 1405 12:04
دو سه روزه دارم به زندگی فکر میکنم به زندگی خودم الان تو این سن دیدم همش برا پول نالا کروم و چه پول داشتم چه نداشتم دنبال این بودم که یه کاری کنم . و اونم نه کار درسو و حسابی همش دنبال حمالی هستم حتی الانم اگه بگویند بیا سبزی پاک کن بعد صد هزار میدهیم با اینکه میدونم صد تومن ارزشی نداره و وقت ارزشم تره اما سریع حمالی...
-
سه روز
جمعه 30 مرداد 1405 01:50
سه روز مریض شدم فقط افتاده بودم تو رختخواب تکون نمیخورم هیچی هم نمیتونستم بخورم از یه طرفم گرسنه بودم . اخه کی تو تابستون تب میکنه که من گرفتار شدم امروز که بیدار شدم یه کم بهتر هستم اما خب باید یه کم دیگه بگدره که کامل خوب بشم. سعید خان هم از مشهد فردا میان گفته برین خونش حالا صبح بیاد بشم اگه حالم خوب بود میرم .
-
چی شد که این شد
چهارشنبه 21 مرداد 1405 21:03
قدیما که حوصله م سرمیرفتم میاومدم اینجا یا بلاگفا وبلاگ میخوندم و انکار با بقیه زندگی میکردم اما یه دفعه همه چی عوض شد اغلب وبلاگ ها بدتر از خودم هستن و همش دارند ناله میکنند البته من از اولش ناله کردم و اما دیگه جز چند تا وبلاگ بقیه مخصوصن تو بلاگفا در حال غم و غصه و شکایت از زندگی هستند . بابا یه کم شاد بنویسید...
-
فکرام
دوشنبه 19 مرداد 1405 11:38
صبح از اکانت هایی که داشتم خارج شدم و خط همراهی که همه شمارش رو داشتن خاموش کردم و یه خط که شمار رو خودم هم یادم نیست رو روشن کردم .دیگه هر موقع حالم بد میشه این کار رو میکنم تا یه مدت بگذره و دوباره برگردم به شرایط قبلی خونه رو که با مو یکی شده رو جاروبرقی زدم چون مجدد ریزش مو گرفتم و میخام امروز خونه رو تمیز کنم و...
-
همه عمر دیر رسیدیم
دوشنبه 19 مرداد 1405 01:08
دو تا دیالوگ معروف هست که خیلی دوست دارم یکیش آهای حرمزاده ها من هنوز زنده ام حالا این رو به دشمن فرضی میگم اما خب دشمن خاصی ندارم و گاهی به جامعه میگم جامعه ای که جوون رو توش له کرد و در حالی که بهار جوونی ما هم داره تموم میشه بازم برامون کاری نکرده این جمله رو میگم کا با این شرایط من هنوز زنده ام و دیالوگ دوم که توی...
-
فروپاشی روانی
شنبه 17 مرداد 1405 02:44
نمیدونم اسمش رو چی بزارم اما انگار دارم دچارش میشم سطح اضطراب و استرسم بالا رفته و دستهام داره کم کم شروع به لرزش میکنه اگه چند روز دیگه اینطور باقی بمونم حتما لرزش زیاد میشه . امروزم رفتم گلزار شهدا تو اینستا دیدم امیر حیدری داماد سندروم دوان هم تو گلزار مراسمش هست .گفتم برم یه فاتحه هم برای امیر بخونم اول رفتم پیش...
-
تسویه حساب
جمعه 16 مرداد 1405 03:39
رفتم سرکار برا تسویه حساب دیدم جای من نیرو گرفتن البته که من قرار بود ۱۷ برگردم سرکار گفتن اگه میخای برگردی بگو که اون خانمه رو بهش بگن دیگه نیاد منم به روی خودم نیوردم که ناراحت شدم گفتم نه من کلی کار دارم اصلن نمیتونم بیام . دیگه باهام تسویه حساب کردن با خوراکی هایی که اونجا خوردم و اینا کلن نه و هفتصد بهم دادن . و...
-
چطوری رفیق بازی میکنید.
یکشنبه 11 مرداد 1405 23:31
من ادم رفیق بازی بودم اما چون قبلن مجرد بودم با دوستام بیرون هماهنگ میکردم مثلن میرفتیم پارک یا فضای سبز یه ساندویج چیزی دور هم میخوردیم خوش میگذشت خونه کسی نمیرفتیم اما از ا ن موقع که من شوهر کردم دیگه قرارها خونه من شد .من کلی وقت بزارم غذا درست کنم ببرم بیارم بشورم . حتی یه بار هم من دعوت نشدم . اولا خوشم میاومد...
-
اشتباه کردم
یکشنبه 11 مرداد 1405 05:41
اعتراف میکنم که اشتباه کردم از کارم اومدم بیرون چقدر اونجا بودم همش میخاستم بیام بیرون الکی همش بهونه میگرفتم تا اومدم بیرون الان دیگه دوستان فهمیدن که بیکارم و همش بابد بهشون مهمونی بدم بدون اینکه به خونه ها شون دعوت بشم . الان یه اتفاق یه افتاد یکی دیگه هم گفته میخاد بیاد من حوصله خودم رو ندارم هر چی هم بگی حالم بده...
-
نمیدانم چکار کنم
یکشنبه 11 مرداد 1405 01:24
افسی گفته بچه هاش رو که نمیخاد ببره سر خاک میخاد بیاره فردا بزاره پیش من نمیدونم چکار کنم میدونم بابد کمکش کنم اما بچه هاش خیلی اذیتم میکنند خودم هم که نمیتونم تکون بخورم . از پنج شنبه تب کردم و مریض افتادم تو رختخواب هر موقع شوک روحی بهم وارد میشه مریض میشم . کاش یکی بود برام غذا درست میکرد حداقل یه چی باشه برا فردا...
-
مراسم شوهر افسی
جمعه 9 مرداد 1405 23:53
دیشب تا دو سه ساعت بعد از تاریک شدن آسمون بالا قبر ممد نشسته بودیم . همیشه از قبرستون خوف میگیرم اما پای رفتن نداشتم و موندم پیش افسی اما ترسی برام نداشت تو تاریکی بالا قبر نشسته بودیم . تجربه بود برام هی روزگار چی میشد این هم زنده می موند و بالا سر زنش و اون بچه ها می موند. افسی همش تکرار میکرد که منم به زودی میرم و...
-
خواستم برم مراسم
پنجشنبه 8 مرداد 1405 12:38
دیروز برگه اعلامیهها شوهر افسی ر و خوندم و ساعت چهار و نیم مراسمش مسجد شروع میشد. برنامه ریزی کردم لباس ها رو مرتب کردم اتو زدم . دیگه نزدیکای چهار اسنپ گرفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم مسجد درب مردانه مسجد بسته بود دیگه دیدم یه یکربع رود اومدم رفتم درب زنانه که آخر مسجد هست روبروش یه پارکه تو پارک نشستم . گفتم بزار چند...
-
کوتاه و مختصر
سهشنبه 6 مرداد 1405 13:45
متوجه شدم شوهر افسی فوت شده. حالا من در مقام دوست صمیمی افسی چکار بابد کنم؟ خب چند ماهه که ما دیگه صمیمی نبودیم و حتی ماهی یه بارم تلفن نمیزدیم به هم اما الان که مشکل پیش اومده باید گذشته رو فراموش کنم . برم ببینم چکار میتونم کنم . کتفم هم درد میکنه انگار از جا دراومده سرکارم بابد برم در حدی که الان زن صاحبکار تماس...
-
از هر چی سخنی
دوشنبه 29 تیر 1405 04:36
دیروز رفتم سه تا کاسه روحی خریدم کیلویی بود جمعش ۴۴۰ شد که زحمت کشید ده هزار تومن تخفیف داد ۴۳۰ خریدم . دو تا جوراب م خریدم . خیلی چیزا لازم دارم ایشاالله به مرور میخرم . یه کتونی مقنعه سینی عطر یه سری قابلمه روح صبحانه خوری نی برا شربت پاسماوری لباس شیر موز سمبوسه پیتزا یی و.......
-
درباره خانواده
پنجشنبه 25 تیر 1405 03:58
پست محیا آبی رو خوندم و خواستم منم از تروماهام بگم منم نیازی به ترحم و دلسوزی ندارم چون خیلی از مرزها رو رد کردم و دیگه این حرف و توهین ها برام زیاد مهم نیست ۱=دختره جنده(از نوجوانی تا قبل یه کم قبل ازدواج بهتره بگم تا موقعی که یاد گرفتم جواب فحش رو بدم ) ۲=خاک تو سرت کنند(همیشه) ۳=تو هیچ کاری بلدنیستی و همیشه بقیه...
-
دندانم
شنبه 13 تیر 1405 16:39
بابد بگم که دندانم خیلی خراب شده بود و راهی جز کشیدن نداشت الان دندانم رو کشیدم و اومدم خونه مورچه اینا یه دو ساعتی بخوابم بعد برم سرکار هم دندانم رو کشیدم یه کم درد دارم دکتره تیکه تیکه دندانم رو کشید هی شانس منه هر دفعه حمله میکرد تو دهنم با انبر یه کم دندان میکشید بیرون مغزم انگار تکون میخورد راستی نمیخاست دندانم...
-
دندان درد
شنبه 13 تیر 1405 13:36
بالاخره اونقدر دندانم درد گرفت که برا عصر از دکتر نوبت گرفتم همیشه بخاطر پولش سختم بود برم درست کنم اما از دو سه سال قبل که آخرین بار رفتم دندانپزشکی اونقدر اذیت شدم که الان با ترس و لرز میخام برم وحشت دارم از اون مته با اون صداش که میاد از سوزن ها حتی از عکس گرفتن دندان وحشت دارم بابد هدفون ببرم صدای مته رو نشنوم و...
-
خاطره جمعه
شنبه 6 تیر 1405 17:51
دیروز تصمیم گرفتم خواهرم و مادرم رو دعوت کنم حسابی خونه رو مرتب کردم رفتم خرید کردم چون سر ظهر رفته بودم خرید میوه فروشی ها تعطیل بود دو سه تا کوچه بلند رو پیاده تو گرما رفتم اما میوه فروشی پیدا نکردم از یه بقالی کلی خوراکی و تنقلات گرفتم و اومدم چیدم تو سینی بزرگ شربت آلبالو هم ریختم تو لیوان و پر یخ کردم تا بیان...
-
دوم تیر
چهارشنبه 3 تیر 1405 01:23
سلام روزگار خوش نمیدونم چطوری بهتون بگم چقدر خوشحالم دلم میخاد از خوشحالی جیغ بزنم . برا اینکه سه روز تعطیلم و سرکار تخمی نمیرم تازه امروزم یکی دو ساعت زودتر تعطیل کردند و من از خوشحالی تا گفتن کم کم جمع و جور کنید تعطیل کنیم سریع کیفم رو برداشتم رفتم دم در تا مشتری یه موقع نیاد گیر بیفتم خلاصه که اونقدر رو مخ بود این...
-
اخرای بهار
سهشنبه 26 خرداد 1405 16:58
سلام به همه امیدوارم روزگار خوبی رو سپری کنید با اینکه میدونم تک تک ادم ها تو ایران یه حس دلشوره طوری دارند امیدوارم این روزا هم خاطره بشه و اوضاع اول سلامتی و دوم اقتصادی برا همه درست بشه . من که خیلی وقته اخبار سیاسی رو دنبال نمیکنم یعنی تاثیری نداره که من چطور فکر میکنم اون اتفاقی که قراره بیفته میافته و از من کاری...
-
جمعه چه کردم
جمعه 22 خرداد 1405 20:57
پیاز سرخ کردم گذاشتم فریزر یه سیر هم بود اونم سرخ شد گذاشتم فریزر حیاط رو با خاک یکسان شده بود رو جارو زدم و آب پاشی کردم به بعضی گلها آب دادم . ظرف ها رو شستم وسایل های آرایشی و اطرافم رو جمع و جو کردم رفتم خرید هویج و کاهو خریدم تو پارک رفتم یه نیم ساعت نشستم . اینترنت بازی کردم لباس شسته و پهن کردم و لباس های قبلی...
-
برگشت
جمعه 22 خرداد 1405 04:18
عه سلام به همه بعد این مدت یه دفعه گفتم برم ببینم بلاگ اسکای باز هس یا نه دیدن بله بالاخره باز شد . اما دیگه نمیشه اعتماد کرد خاطره ها رو نوشت چون ممکنه یه دفعه مجدد همش به باد بره. خیلی سخت بود مخصوصن اسفند ماه که واقعن با استرس شدید زندگی کردیم . اما الان دیگه خیلی اخبار رو دنبال نمیکنم . بازیچه شدیم. از تحمل من...
-
جان آدمیزاد
شنبه 23 اسفند 1404 01:39
یه دفعه رفتی سرکار داری کار میکنی یه بمب میاد و جانت از دست میره یه دفعه میری مدرسه شاد و خندان یه دفعه یه بمب میاد و جانت از دست میره تو خیابون داری راه میری یه بمب میاد و جانت از دست میره حتی ممکنه تو خونه باشی و یه بمب بیاد و جانت از دست میره چقدر جان آدمیزاد داره بی ارزش میشه . حرفم بزنی گروه های این ور یا اون وری...
-
دعا
جمعه 22 اسفند 1404 02:10
میخام دعا کنم اول برای سلامتی همه دوم از خدا میخام هر راهی که خیره خدا برای کشور فراهم کنه قلب تمام مادران و پدرانی که فرزنداسون رو از دست دادن آروم نگه دار. کشورم رو از تحریم وبی آبی دروغ و نفاق دور کن و ازش محافظت کن برای همه جوون های بیکار دعا میکنم خدا یه کار خوب سر راهشون قرار بدهد مثل محمد و ج و امیر و بقیه دعام...
-
شطرنج
سهشنبه 19 اسفند 1404 18:53
وقتی شطرنج بازی میکنم مهره محبوبم قلعه هس اگه باشه دست برتر با منه و یا میبرم یا اگه طرف مقابل خیلی حرفه ای تر باشه حسابی بابد باهام کلنجار بره تا من ببازم تا بتونم مهره هام رو فدا میکنم تا قلعه باشه چون من فقط با قلعه بلدم بازی کنم . تو تصورم قلعه شهری هس پر از آدم که باید ازش محافظت کرد . همیشه بیشتر از فیل و رخ و...
-
روزای جنگی
یکشنبه 17 اسفند 1404 02:39
هنوز باورم نشده که جنگه همش منتظرم آتش بس اعلام بشه اما هر روز از قبلش اتفاق های سخت تری برا مردم میافته امروز همش یه حس داشتم یه بمب تو محل ما میخوره دلشوره عجیبی بود که خدا رو شکر فعلن آرومه دو روز قبل هم مریض شده بودم . و تکون نمیتونستن بخورم. مریصی عجیبی بود گرسنه بودم آمد هیچی از گلوم پایین نمیرفت . فقط آب و چای...
-
شاید یه روزی بفهمیم
پنجشنبه 14 اسفند 1404 15:25
شابد یه روزی بیا د که همه مردم چه داخل چه خارج بفهمند این جنگ فتنه ای هست از طرف چین چین که سودای ابرقدرتی داره ایران و آمریکا رو تحریک کرده و خاورمیانه رو دچار آشوب کرده الانم احتمالن یواشکی در حال فروش سلاح به کشورها دیگه س از اینکه ایران و آمریکا اقتصادشان دچار آسیب شده خوشحاله ترامپ خر روسیه و چین گولت زدن یکی از...
-
روز پنجم
پنجشنبه 14 اسفند 1404 00:53
از پنج شنبه تا اخر هفته دیگه به من مرخصی اجباری دادند . یه هفته تعطیلم تا هفته دیگه م معلوم نیست چی پیش بیاد دیگه نمیشه برنامه ریزی کرد چون هر لحظه احتمالش هس یه اتفاقی بیفته. دیروز سرکار یه لحظه نگاهم افتاد تو خیابون دیدم همه دارند اسمان رو نگاه میکنند و در کسری از ثانیه برق ها قبل و وصل شد و مثل فیلم های اخر زمانی...
-
چی میشه آخرش؟
سهشنبه 12 اسفند 1404 13:16
برام سوال پیش اومده به عنوان یه ایرانی اون امنیت که همیشه دربارش گفته میشد دقیقن منظور چی بود ؟؟؟ اون که گفته شد کاخ سفید رو حسینه میکنیم چی بود پس؟ دیشب که خیلی واضح صدای جنگنده ها رو شنیدم که دقیق از خیابان ما رد شد اون دو تا سوال بالا برام پیش اومد . البته دلم ازشون شکست اون سالی که با تبلیغات واهی همه رو به سمت...