-
یه ارزو کل داشتم برآورده شد
یکشنبه 1 آبان 1401 23:21
یادمه اول دبیرستان یه دوست داشتم خواهرش حسابدار بود بعد میاومد اتفاقهای شغلی خواهرش رو میگفت بعد اون میگفت من ذوق میکردم خودم رو جای خواهرش تصور میکرد و تصمیم گرفتم برا انتخاب رشته برم حسابداری اما تابستون اون سال یادمه انگاری بابام اومد دم مدرسه و گفته بود اینو انسانی بنویسید و هر چی گفتم حسابداری میخام کسی توجه...
-
دلم باز بچه میخاد
جمعه 29 مهر 1401 02:59
مورچه مریضه و از ساعت ده برق ها رو خاموش کردم تا مورچه بخوابه و از اون موقع تا الان فکر بچه افتاده تو ذهنم کلی سایت بالا و پایین کردم و کل گوگل رو زیر و رو کردم درباره به سرپرست گرفتن یه بچه کلی خاطرات و داستان ها خوندم همه جا دنبال یه نشون بودم از کجا میشه راحت بچه اورد بهزیستی شرایطش خیلی سخته البته حق میدم اما کاش...
-
بازم تو کار جدید دوام نیوردم
پنجشنبه 28 مهر 1401 00:04
یک ماه هست رفتم کار جدید یه رو ز که بیکار بودم یعنی یه لباس عمده فروشی پیدا کردم رفتم بهش گفتم آقا شما فروشنده نمیخواهید ؟؟اولش گفت نه بعد دو سه دقیقه گفت اوکی بیا یه یه هفته آزمایشی از بیست و هشت شهریور رفتم سر کار و یا عمده فروشی لباس زیر بود دیروز سر درد کردم و بهش زنگ زدم گفتم من مریض شدم و نمیتونم بیام و خونه...
-
حسرت
سهشنبه 12 مهر 1401 01:49
ایرانیان ملتی پر از حسرت هستند. بزرگ ترها حسرت زمان قدیم رو می خورند که بین کشورهای دیگه ارج و قربی داشتند. ما حسرت آزادی نسل گذشته رو می خوریم. حسرت آزادی های کوچیک و ناچیز نسل جدید. و نسل جدید حسرت زندگی در امکانات اروپا و آمریکا رو... یه عده هم هستند که حسرت می خورند چرا زمان جنگ نبودند و شهید نشده ند! در هر صورت...
-
افراطی گرایی در حرم
پنجشنبه 7 مهر 1401 03:11
میدونی من قبلن خیلی میرفتم حرم حضرت معصومه اونجا پر بود از آرامش برام اما از یه سالی به بعد از ورودی ها مامور گذاشتن به اینکه داخل کیف وسایل شخصی رو بگردن .. و زنانی مشغول جستجو در کیف ها و جیب ها شدن وای به روزی که یه رژ لب توی کیفت بود نمیذاشتن رد بشی و تا رژ لب رو توی سطل نمیانداختی اجازه عبور بهت نمیدادن . من از...
-
روزمرگی
دوشنبه 14 شهریور 1401 00:06
این ماه یه هدف خوب داشتم که تونستم امروز به سرانجام برسونم ...
-
گریه
جمعه 4 شهریور 1401 02:21
اومدم اتاق بالا نصف شبی کلی گریه کردم فقط به یا دلیل چرا من مادر نشدم دلم یه بچه میخاد ... توی تنهایی ها گریه میکنم به مردم میگم من راضیم با این سرنوشت اما یه بچه میبینم اشکم درمیاد
-
یه زن
چهارشنبه 19 مرداد 1401 04:06
به عنوان یک زن از اینکه تو ایران دنیا اومدم . خیلی برا خودم متاسفم کاش یه زن روشنفکر اروپایی بودم .
-
مرداد ماه
یکشنبه 16 مرداد 1401 17:56
تو این چند وقت که ننوشتم اتفاق بد زیاد داشتم یه کاری پیدا کردم چند روزی میرفتم اما بدیش این بود که دو شیفت بود یعنی ظهر باید میاومدم مجدد عصر میرفتم سر کار خیلی اینطور اذیت میشدم خیلی تو مخم رفته بود که تو گرما چه اجباری یه این مدل کار کردن هس یه روز که اعصابم هم خورد بود از کار زیاد یه سره هم از صبح موندم سرکار و...
-
میرم تهران
شنبه 1 مرداد 1401 01:02
فردا صبح به امید خدا دارم میرم تهران بتونم یه کم لباس بیارم برا فروش یعنی میشه یعنی میتونم؟ خدا کمک کن لطفن
-
میرم تهران
شنبه 1 مرداد 1401 01:02
فردا صبح به امید خدا دارم میرم تهران بتونم یه کم لباس بیارم برا فروش یعنی میشه یعنی میتونم؟ خدا کمک کن لطفن
-
دنبال کار
دوشنبه 6 تیر 1401 23:34
توی برنامه دیوار یه اگهی بود برای کار دیروز هماهنگ کردم و صبح رفتم اونجا یه قسمت بود که بخواهم شلوار رو و کلن انبار یه لباس فروشی بود که تا کنم و آمارش رو بنویسم مدیر اونجا بهم گفت کجا منزلتونه منم اولش حدودی گفتم کجاس بعد دیگه هی پرسید کدوم کوچه و اینور یا اونور یه دفعه دیدم همه رو میشناسه همه کوچه رو کامل بلد بود و...
-
حقوق
یکشنبه 5 تیر 1401 11:24
این یکی دو روز باید حقوق ماه قبلی که حدود ۲۰ روز رو رفتم سرکار رو باید واریز میکردن آمد هر چی چشم انتظار موندم که پیامک بیاد دیدم نه خبری نیست . بله اینطوری ها که پیدا هس .نمیخان حقوق رو بدهند تو یه جورایی به علت اینکه هزاران هزار مشکل از من پیدا کردن .حقوق منو بالا کشیدن .چرا من هیچ وقت متوجه نشده بودم که برای خیلی...
-
ارزوم
چهارشنبه 25 خرداد 1401 02:33
همیشه ارزوم این لود که بتونم یه کاری برای خودم داشته باشم اما هیچ وقت نتونستم یا پولش نبود یا عرضه ش یا هر دو ش الان که از کار بیکار شدم بنظرم برم دنبال یه کاری که از خودم باشه اما نمیدونم چکاری؟
-
چگونه گذشت
دوشنبه 23 خرداد 1401 15:01
صبح اول سه تا شکر گزاری توی دفتر نوشتم و از خدا باباشون تشکر کردمو خونه رو جارو برقی کشیدم حیاط رو جارو زدم یه پست گذاشتم ناها ر خوردم کیسه جارو برقی رو خالی کردم رفتم دوش گرفتم کلی هم فکر و خیال کردم
-
اخراج شدم یا خودم اومدن بیرون ؟
جمعه 20 خرداد 1401 12:10
این ماه حس منفی به کار داشتم . کار سخت شده بود منم یه کم دپرس شدم و همیشه خسته جان کار نداشتم . دیگه هم نسبت به محیط کار هم حس مثبت نداشتم . همش هم باهام بحث میکردن . جرات نداشتم نتم رو باز کنم بیام واتس اپ چون میدونستم کلی حرفای استرس زا برام فرستاده شده که این بسته جرا دیر شده اون چرا دیر شده ؟ من تنهایی نمیتونستم...
-
یه جورایی اخراج شدم
چهارشنبه 18 خرداد 1401 23:56
سفارش پیج که ادمین بودم خیلی خیلی خیلی رفته بالا بخاطر چند تا تبلیغ که داده ..منم تنها هی جواب دارم هی بسته بندی کردم هی جواب دادم هی بسته بندی کردم اما از یه جایی به بعد دیگه کم آوردم سفارش ها هی عقب افتاد و هی پیام ها بیشتر میشد . و مدیر بهش هم جای اینکه یه نیروی دیگه بیاره همش میاومد جعبه ها رو میشمارد. که چند...
-
شروع مرحله
جمعه 13 خرداد 1401 20:28
چهارشنبه ای نوبت دکتر بیهوشی داشتم برای مشاوره رفتم یه سری سوال ازم کرد و بهم گفت مشکلی برا بیهوشی نداری و برگه بهم داد که برم نوبت بزنم برا عمل . میدونم چیزیم نمیشه بیهوشی اصلن چیز خاصی نیست . اما کاش میشد من خیلی بیدرد سر تر صاحب بچه میشدم . این سختی و چالش رو نداشتم .
-
چرا اخه؟
پنجشنبه 5 خرداد 1401 01:49
امروز حتی از پیجم م ناامید شدم هزینه اینترنت گرون و امروز هم هزینه پست دو برابر شد حالا دیگه کی لباس اینترنتی میخره؟ خدایا چقدر خوشحال بودم پیجم داره خوب پیش میره که امروز با خبر گرون شدن پست ناامید شدم
-
دل دلی داره پر میکشه
چهارشنبه 4 خرداد 1401 02:08
امروز از آقای مورچه حال دل دلی رو پرسیدم چون مورچه امروز بابای بچه رو دیده بود یه حرفی زد دیگه حالم رو گرفت گفتم بیام بهتون بگم دنیا رو سخت نگیرید و از زندگیتون لذت ببرید چون ممکنه یه زمانی شرایط سخت براتون پیش بیاد پس از سلامتی و زندگی خودتون لذت ببرید مورچه گفت بابای بچه رفته براش قبر خریده چون دیگه دلی ما مهمون...
-
تولدمه
یکشنبه 25 اردیبهشت 1401 01:40
امروز توی شرایطی که دل دلی تو بیمارستان و قطع امید شده همه ناراحتن ..تولد منم هست . دل دلی تنها بچه ای هست که تو فامیل ازش خوشم میاومد باورنکردنی شبیه من هست . الانم خوابم نمیبره چون نمیتونم براش کاری کنم که الان اون به روز مسکن قوی داره درد رو تحمل میکنه ..اما گا ها تو رختخواب ها خوابیم تو روز تولدم برای دل دلی دعا...
-
دلی
یکشنبه 25 اردیبهشت 1401 01:26
دل دلی مریضیش دوباره عود کرده تقریبا وو مرحله ناامیدی و قطع امید فقط تنها کسی که می تونه کمک کنه خدااااااااااات خدا این طفل معصوم رو کمکش کن این غنچه کوچولو رو خودت کمکش کن
-
تولدم نزدیکه
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1401 01:36
من همچنان درگیر پروسه فرزنداورری هستم ایشالا با خودم کنار اومدم که این ماه بعد برم عکس رنگی بگیرم ..اونم با بیهوشی یا اینکه ار بیهوشی درد و اینا میترسم اما انگاری چاره از نیست و من باید این کار رو انجام بدم دکتر رژیم هم رفتم و با ورزن ۶۷ برنامه رژیم گرفتم خدا کنه تحمل کنم از فردا هم شروع میکنم . دختر کوچولو فامیل...
-
شب قدرم تموم شد
دوشنبه 5 اردیبهشت 1401 20:26
این ماه رمضون با اینکه خیلی نتونستم روزه بگیرم هم داره تموم میشه هر سه شب قدر هم اونقد خسته بودم و فکرم مشغول بود که دعایی چیزی نتونستم بکنم همیشه یه دفتر داشتم که دعا ها و ارزوهام رو مینوشتم اما امسال حسش رو اصلن نداشتم ۱=خدایا آمرزش میطلبم برای اموات پدر بزرگها ومادربرزگ و عمو و شوهر عمه و خاله و شوهرش و بقیه که...
-
شب نوزده قدر ۱۴۰۱
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1401 00:56
شاهت نزدیک دو شب هست هنوز نتونستم حتی از جام بلند بشم برم یه وضویی بگیرم یا نمازی دعایی بخونم هیچ اونقدر پاهام درد میکنه که نگو از خودم بدم میاد از خود خودم نتونستم مادر بشم نتونستم یه کار درست حسابی بکنم نتونستم با خدا دوست بشم نتونستم راه درست رو پیدا کنم فقط غم و ناراحتی و تنهایی خدایا چطوری باید ازت خواست که کمک...
-
اولین بار
شنبه 20 فروردین 1401 02:43
با اینکه خیلی وقته تو دنیای مجازی خرید یا فروش انجام دادم اما اگه جایی لازم میشد که برم یه چیزی بخرم میرفتم سر خیابون و به عابر بانک کارت با کارت میکردم اما امروز عزمم رو جزم کردم و اپلیکیشن بانک مربوطه رو نصب کردم و برای بار اول ۲۵ هزار به یه حساب واریز کردم. اولش فکر کردم خیلی سخته اما بعدش دیدم چرا من زودتر این کار...
-
روزمرگی
چهارشنبه 17 فروردین 1401 19:45
امروز چهارشنبه چهارم ماه رمضان ۱۴۰۰ البته اگه اشتباه نکرده باشم کار از بک شنبه شروع شد یعنی یکی دو روز هم توی تعطیلی ها رفتم اما به صورت رسمی از ۱۴ فروردین سر کارم چون کار بیشتر حالت حضوری شده و مسیرش عوض شده و اینکه دانشگاه ها هم باز شده خیلی بچه ها دیگه نمیان . اتاق منو زهرا توی طبقه بالا هست اونم چه طبقه بالایی...
-
سال جدید اومد
سهشنبه 2 فروردین 1401 20:55
یه کم مونده بوده بود سال تموم بشه و سال جدید بیا با مورچه دعوا شد اونم چه دعوایی اخ خدا کلی دلم سوخت چرا نمیشه یه روز خوب زندگی کرد الان جوری شدم که اگه حرفی بزنه چون حوصله دعوا ندارم فقط میگم درسته درسته درسته باید برای سال جدید باید فکر کنم چکار درسته برم یا بمونم نه راه پس دارم نه راه پیش
-
مشاوره
دوشنبه 23 اسفند 1400 22:37
جلسه دوم مشاوره رو هم رفتم ...خیلی دلم روشن هست که فکرم درست بشه . و اونجا یکی از چیزایی که دربارش صحبت کردم اینه که گفت که من اونقدر خودم رو دست پایین و بی ارزش جلوه دادم و این پیام رو ارسال کردم که آقا من بی ارزشم هر جوری رفتار کنید من هیچی نمیگم چون همیشه حق باشما هست . من اینکار رو کردم اما راه دیگه ای نداشتم...
-
رفتم مشاوره
جمعه 20 اسفند 1400 15:41
دیگه دیدم فایده ای نداره اینهمه تنش اینهمه فکر اینهمه تنفر چند سال دیگه باید بگذره من با استرس و غم زندگی کنم و تصمیم گرفتم حلش کنم و یا ادامه بدهم به شیرینی یا این زندگی رو پایان بدهم رفتم مشاوره و شروع به صحبت کردم خیلی خیلی خیلی حرف زدم و دیدم چقدر فکرم خرابه و چه عقده هایی تو وجودم هست . چقدر تصمیم هام اشتباه بوده...