-
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
یکشنبه 10 اسفند 1404 06:22
-
تسلیت میگم
یکشنبه 10 اسفند 1404 04:01
به تمام مادرهایی که بچه هاشون توی مدرسه میناب شهید شدن تسلیت میگم . برای همه آرزوی آرامش میکنم . من کشورم رو هیچ وقت به تروریست جماعت به آمریکا دروغگو به اسرائیل نمیفروشم عاشق کشورم هستم . و ایشاالله آرامش به کشور برمی گرده.
-
روز اول جنگ
یکشنبه 10 اسفند 1404 00:28
خب امروز روز اول جنگه و چون خیلی تلویزیون ندیدم و نت هم زیاد بالا نمیاد نمیتونم بگم چطوری هست. فقط سطح شهر مغازه ها باز بودن و مردم هم در خرید آدم هایی با کیسه های برنج یا تخم مرغ یا آب معدنی زیاد دیدم خودمم رفتم هویج خریدم یه بیسکویت بزرگ تن ماهی دو تا هم ماکارانی و نوشابه آهان یادم اومد سه تا کره هم خریدم نبات هم...
-
جنگ شد
شنبه 9 اسفند 1404 20:58
الان سرکار هستم از بیرون صدای مداحی یا اهنگ حماسی میاد . مغازه خیلی خلوته فقط چند تا مسافر آمدن و گفتن ما از صبح تو ترافیک خیابون و جاده گیر کرده بودیم تازه رسیدیم شهر شما.خیلی دوست دارم بگم اگه کسی تهران میترسه بیاد شهر ما اما اینجا هم خطری هس امیدوارم هر که هر جا هستید سالم و سلامت باشید بایدم آخر وقت با مورچه برم...
-
زمان های خوب
شنبه 9 اسفند 1404 03:25
تفریحم الان اینه که شبا که مورچه خوابه یه ظرف برمیدارم و خوراکی هایی که داریم رو میریزم تو ظرف میوهای خرد شده یه کم تخمه گردو یا اگه بادام داشته باشم. با دو تا لیوان چای و کمی نبات و خرما میام اتاق بالا و لامپ ها رو خاموش میکنم و شب خواب رو روشن میکنم . و یه پتو میندارم و میرم تو دنیای خودم . دنیای خودم دنیای که میرم...
-
خرید کردم
جمعه 8 اسفند 1404 03:23
قبل اینکه برم سرکار رفتم بازار شلوار خریدم و یه کرم ضد آفتاب بعدم از بازار پیاده رفتن سرکار اونجا بعد یه هفته کلی به هم ور شده بود . جارو زدم کلی وسیله جابه جا کردم میزا رو پاک کردم. قوری و لیوان ها رو شستم کلی تمیز کاری کردم. افطارم از خونه قرمه سبزی بردم و اونجا صاحبکار گفت افطارتون با من هست و دیگه غذا نیار ....
-
پنهان کاری
پنجشنبه 7 اسفند 1404 14:02
خواهر من بیمار شده بوده رفته بیمارستان خودش رو بستری کرده بوده چند روز منم بهش تماس گرفته بودم اما اصلن موقع تلفن به من نگفته بود . و بعدن که اومده بود خونه ش من متوجه شدم . مادرم با دختر دایی م تلفنی یه موضوع جدید صحبت میکرد بعد جواب حرفای دختر دایی رو رمزی داد و گفت فلانی هم اینجا سلام میرسونه که دختر دایی متوجه...
-
مدیران بلاک اسکای
سهشنبه 5 اسفند 1404 02:18
این دهه ۸۰ و اوایل ۹۰ چقدر دنیای وبلاگ قشنگ بوده . کاش اون موقع ها منم عقلم میکشید میاومدم خاطره نویسی میگردم. الان وبلاگ یا کلن مجازی هر چی بنویسی یه عده میان فحشت میدن یا مسخره ت میکنند الان یه یک ساعتی هست رفتم عکس مدیرای بلاک اسکای و بلاگفا وبلاگ های دیگه رو دیدم چطوری هستن . اما خیلی ازشون اطلاعاتی نبود اصلن...
-
فرانکشتاین
شنبه 2 اسفند 1404 03:21
فیلم فرانکشتاین رو دیدم برا ۲۰۲۵.از اون مدل فیلما هس که به درد رائفی پور میخوره بشینه ببینه و از سکانس به سکانس موضوعات توهم توطئه دربیاره که این صحنه فلان منظورشه یا اون صحنه فلان منظور و خودم دو تا ازش موضوع در اوردم اونجا که مخلوق به ویکتور میگه برام یه همدم بساز و ویکتور قبول نمیکنه و میگه میخای باهاش نسل درست کنی...
-
رفتم بیرون
چهارشنبه 29 بهمن 1404 01:44
این هفته خیلی خسته شدم . یعنی از جمعه اونقدر فشار کار زیاده که واقعن جمعه که گریه م گرفته بود . امروزم به زور یعنی با یه خسته گی زیادی رفتم سرکار و فردا هم میرم فقط فقط به امید اینکه یک هفته بخاطر ماه رمضان کارمون تعطیله . مرخصی اجباری هست بدون حقوق اما من اونقدر بهش نیاز دارم که نگو فقط میخام تو خونه استراحت کنم دو...
-
پاسپورت ژیلا
دوشنبه 27 بهمن 1404 16:40
درسته پست قبلی گفتم تو زندگی کسی نباید دخالت کرد اما همیچین هم نمیشه سر رو کرد زیر برف و هیچی نگفت یه سوالی برا آدم بیش میاد مثلن من دوست دارم بدونم ژیلا صادقی چطوری پاسپورت آمریکایی گرفته ؟ مگه میشه از یه کشوری بدت اومد اما پاسپورتش رو داشته باشی ؟ نکنه ماموری جاسوسی چیزی باشه؟ خب اهل گردشگری هم نیست یا دانشمند و...
-
درس زندگی
دوشنبه 27 بهمن 1404 12:46
من دعا کردم اگه بتونم پروژه م رو تموم کنم و نمره بگیرم یه هفته چادر سرکنم. یه درس زندگی بدم بهتون تو زندگی به کسی بد نکنیم . دل کسی رو نشکنیم . و کسی رو مسخره نکنیم. من قطع ِ به یقین میگم که تاوان سختی داره . شاید کوتاه مدت متوجه نشین اما بالاخره میشه . دنیا بسیار بسیار گرد هست و باید حسابی حواس جمع بود . رو مغز ادم...
-
معجزه وجود داره ؟؟
سهشنبه 21 بهمن 1404 20:39
"انتظار معجزه از آسمان، در چهرهی هرکسی مشهود است. امّا آیا معجزه میتواند درمانگر اینهمه بیخردی باشد؟!" زمانی به لطف خدا امید وار باشید که در وجود شما اندکی خرد باشد. خب خرد و دانش در وجودم زیاد نیست . اما دلم معجزه و ره صدساله رو یه دفعه پیمودن رو میخاد . البته راهی که بابد میرفتم باید میشد اما جبر زندگی...
-
۲۰ بهمن
دوشنبه 20 بهمن 1404 14:10
همیشه دوست داشتم اینجوری فکر کنم که همه چی میگذره مخصوصا لحظات سخت. لحظات سختی که فقط خودم میفهمیدم چقدر سخته و باز هم به خودم میگفتم میگذره میگذره و میگذشت زجر کشیدم و نتونستم به خودم تسلی بدم که میگذره . زمان ها گذشتن و طی شدن اما فکر و ذهن من نگذشت . در برای ِ هرکس باز میکنم مشت محکمی میخورم . یارای ِ مقابله کردن...
-
آرزویی که از بین رفت
پنجشنبه 16 بهمن 1404 00:08
یکی از آرزوهایی که داشتم و همیشه بهش فکر میکردم رفتن به رشت و دیدن بازار بزرگ رشت بود . وقتی ویدئو هاش رو تو ا ینستا میدیدم همیشه میگفتم بالاخره منم یه روزی میرم و اونجا رو میبینم . حتی دیدن فیلماش منو دوق زده میکرد . اما الان تحمل دیدن هیچ کلیپی درباره رشت رو ندارم . یاد بازارش میافتم تا توی آتش سوخت .و نابود شد ....
-
جمعه بود
جمعه 10 بهمن 1404 10:53
امرور شیفت من بود که صبح بیام سرکار الانم رو صندلی نشستم در حالی که از صبح دو تا اشتباه داشتم. سفارش اول اشتباه حل شد اما یه نیم ساعت استرس کشیدم . دومی هم هنوز ادامه داره و هنوز حل نشده.اما خیلی هم مهم نیست یه کم ذهنم رو فقط درگیر میکنه. از فردا هم امتحانها شروع میشه اونم مجازی شده . فقط نگران قطع شدن نت یا تموم شدن...
-
برا اول بار
چهارشنبه 8 بهمن 1404 12:03
وقتایی که صاحب کار میره خونه ش و کار رو میسپاره دست من . موقع های سختی میشه . چون همزمان که بابد جواب تلفن رو بدی ده تا آدم هم جلوت ایستادن و کار دارند جواب اونا رو بابد بدهی . خلاصه اوضاع داغون میشه . سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و با آرامش به ترتیب کارا رو انجام بدم . حالا اگه یکی خیلی استرس بهم وارد میکرد زودتر...
-
استرسی شدم
سهشنبه 7 بهمن 1404 14:27
از صبح بی خوابی زده بود به سرم زدم از خونه بیرون پیاده روی کنم اعصابم آروم بشه رفتم رفتم و رفتم تا رسیدم مغازه دست دومی اخوان دیگه تو مغازه ش لای ظرف و ظروف دست دوم چرخیدم و هر یه چی جالب پیدا میدیدم فکر میکردم چه جالب یعنی قبلن کی تو اینا غدا خورده یه سرویس چایخوری دیدم خیلی قدیمی طور قشنگ بود یعنی یه زمانی یه خانم...
-
کدو
سهشنبه 7 بهمن 1404 02:03
یک هفته هس علاقه با کدو پیدا کردم به نظرم خیلی خوراکی مظلومیه اصلن ضرر به آدم نمیزنه و تازه کمک میکنه به لاغر شدن. ناهار برنج و شوید درست کردم با کدو سرخ شده. که بردم سرکار . یادم اومد یه روزی خانم پایینی گفت قبل اینکه شما بیایی تا حالا چندیدن نفر اومدن و کسی موندگار نبوده همه بعد یه مدت میرفتن خواستم بگم شما از بس...
-
ای دل غافل
دوشنبه 6 بهمن 1404 00:55
امروز نه تنها پیرمرده همکارم رفت کمک خانم پایینی یه شرایطی ایجاد شد که منم چون کارا عقب بود مجبور شدم برم کمکش تا جلو بیفته کاراش صاحب کار اومد جای من من رفتم پایین دیگه یه نیم ساعت چهل دقیقه ای کار کردم براش بلکه از بس میگه وای اینجا چقدر کاره فلانه دیگه به ستوه اومدم نمیدونم پریود شده چی شده که فازشم منفی شده همش...
-
بهمن ماه
یکشنبه 5 بهمن 1404 14:45
اومدم بنویسم اون روز که نتم یه چند ساعت وصل شد و اومدم اینجا نوشتم. از بعدش دیگه نتونستم حتی یک ثانیه وصل شم. وقتی قطع میکنند یه دفعه قطع میشه اما موقع وصل نصفه و نیم و پله ای الانم یه سریا دارند یه سری ها وصل نیستن دوباره برعکس میشه اونا که داشتند نت وصل نمیشه و برد یه سری دیگه وصل میشه .نمیدونم سیستمش چطوریه . از...
-
جمعه و هوای سرد
جمعه 3 بهمن 1404 19:37
امروز هوا برا من بی نهایت سرده امروز بعد مدتها که هر روز بیرونم امروز خونه بودم و یه ناهاردرست کردم و بقیه ش کنار بخاری خوابیدم . خیلی پاهام درد میکرد و از بس رو پا کار میکنم امروز به پاهام استراحت دادم . یه کوچولو هم تل گرام و اینستا وصل شد رفتم اونجا چرخیدم . دیدم عه انگار ما نبودیم خیلی ها استوری گذاشته . دیگه...
-
اول بهمن
چهارشنبه 1 بهمن 1404 10:33
تو وبلاگ آبی و خاکستری خوندم که دست اون کسی که فحش میداد و زخم زبون می زد و برا اغلب وبلاگ ها کامنت های ناجور توهین و جنسی میزاشت رو رو کرد مرسی محیا اون کامنت گذار کسخل کسی نبود جز صاحب وبلاگ تنهاترین پسر رفتم تو پیام هام چک کردم دیدم عه محیا درست میگه و ایمیل مربوط به همون وبلاگ هس که با یکی از ایمیل ها میاد به اسم...
-
جمعه صبحکار
جمعه 26 دی 1404 19:59
این هفته نوبت من بود که صبح جمعه برن سرکار و صبح توی سرما در حالی که دستام رو تو جیب کاپشن مچاله میکردم به این فکر کردم چرا اصلا من باید برم سرکار چرا من مثل مایه دارا نیستم و تو این سن کله صبح جمعه باید برم کار کنم . بعد که یه کم از روز گذشت دیگه فراموش کردم و علاقه با کار پیدا کردم . اون تنفر اول صبح از بین رفت ....
-
پروژه
پنجشنبه 25 دی 1404 00:21
نصف پروزه دانشگاه انحام شده و نصف دیگه ش به علت نبود چت چی بی تی و گوگل فعلن تو هوا هست. امتحان ها هم یه کم تاریخش تغییر داشته . امروز عصر رفتم دانشگاه که درباره پروژه بپرسم گفتن تا بعد امتحانها مهلت هس . بعدش هم رفتم سرکار تا الان رو پا بودم و خسته و کوفته هستم. من اگه نت گوگل و اینا کامل وصل نشه دیگه دیگه گوشی رو...
-
کامنت
سهشنبه 23 دی 1404 23:22
از اون موقع که نت قطع شد و بازدید اینجا رفته بالا هر ننه قمری میاد پست ها رو میخونه و در حالی که لم داده تو خونش هر حرف مفت و توهین و .....رو که دلش میخاد رو کامنت میزاره بابا ولم کنید . شماها خوبید ما بد از مجازی و واقعی باید حرف شنید بخون و رد شد اخه به تو چه ربطی داره ؟ برا زندگی یه آدمی که اصلن نمیشناسی نطریه صادر...
-
ماجرای پست قبل
سهشنبه 23 دی 1404 12:02
داستان رد کردن خواستگار اعتیادی رو کامل نگفتم چون حوصله تایپ نداشتم اما یکی دو تا کامنت دارم که براشون سوال هایی پیش اومده که اینجا میگم . من نسبت به تمام های خاطرات قدیمی دیگه خنثی هستم .دیگه ناراحت نمیشم حتی نسبت به سختی های الان . اون دوران که اون آقاهه با خانوادش اومدن و با علم به اعتیاد خانواده حمایت گر من من رو...
-
یاد گذشته
سهشنبه 23 دی 1404 03:48
دیگه خیلی کم واقعن خیلی کم یاد گذشته میافتم اصلن یه چی یادم میاد خنثی خنثی هستم آنا الان یاد یه چی افتادم گفتم اینجا تعریف کنم و البته قبلن هم نوشتم . من تقریبا نسبت با عرف فک و فامیل و و روستامون دیر ازدواج کردم . یعنی تو روستا این پسر مزخرفا دهاتموم هم من و خواهر رو نمیپسندید البته حق داشتن ما کلن خانواده فقر و...
-
آقاهه برگشت
دوشنبه 22 دی 1404 23:41
موقعی که میرفتم سر کار چهار راه رو بسته بودن و چون چار راه بالاتر راهپیمایی بود با کلی مامور اینا ایستاده بودن .دیگه من رفتم سرکار صد تا کار ریخته بودن که عصر انجام بشه البته من به روی خودم نمیارم اگه کارم زیاد برا من گذاشته باشن دیگه محیط کاری همینه هر چی هم حرف بزنی بر علیه ت استفاده میشه. َاون آقاهه که ۲۵۵ هم...
-
قول با خودم
دوشنبه 22 دی 1404 01:19
من فردا اولن سرکار دیگه ماسک میزنم دومن با کسی صحبت نمیکنم مخصوصا با خانم هابا مشتری حرف بزنی سوارت میشه سوم پول از مشتری میگیرم بعد جنس بهشون میدم. اینکار بهم ثابت کرد که خیلی آدم ساده ای هستم و تو جامعه مارمولک زیاده که قبل اون اصلن باورم نمیشد یه چیزایی سر این کار دیدم که اکه قبلن کسی بهم میگفت باور نمیگردم اما...