خواهر و مادر من توی سال همیشه چند بار با هم دعوا و قهر میکنند بعد آشتی میکنند یه مدت خوبن تا دعوا و قهر بعدی
وقتی با هم خوبن خیلی خوبن برا هم غش میکنند
امان از دوران قهرشون کینه ای میشن و همش پشت سر هم دیگه حرف و ناله میکنند.
الانم دوران قهرشونه و اعصاب من رو درگیر میکنند
قبلنا که خر بودم نمیفهمیدم اینا بازی روانی این دو تا با هم هست و مجدد با هم دوست میشن .ناراحت میشوم غصه میخوردم همش سعی میکردم آشتی بدمشون و کلن در استرس بودم و روحم مغذب بود
اما جدیدن دخالتی نمیکنم از هیچکدوم هم طرفداری نمیکنم به من چه یه ماه دیگه ش با هم دوست میشن و میرن تو غیبت من
بعد چند روز امروز عصر گفتم یکی دو ساعتی برم اونجا
مادرم اومد هی حرف درباره خواهرم میزد و فحش و اینا بهشون میداد .
شروع کرد جو رو سمی کردن و اعصاب من رو زخمی کردن و حرفای قدیم رو وسط کشیدن .
منم چای گذاشته بودم که بخورم دیدم اینطوره گفتم من بابد برم میخام برم خرید دیرم میشه .بار و بندیل رو جمع کردم و چای نخورده فرار رر کردم.
خواستم بگم مادر ول کن اون خواهر بیشعوری.. من که خوبم
بیا یه دستی به سر من و شوهرم بکش
تنهایی من رو شوهرم رو پر کن
یه برنج و خورشتی درست کن ما رو دعوت کن
.پاهام درد میکرد و نتونستم کفش یا کتونی بپوشم و از خونه با دمپایی اومد خونت بهت سر بزنم .
یه بار پرسیدی پات چطوره
بعد من میام یه سر بزنم صله رحم کنم .
شروع به نمایش روحی و روانی میکنی .
من به زور قرص اعصاب سر پام بعد دعوا راه مینداری اعصاب من خراب بشه .
این حرفا رو بهش تو دلم زدم چون اگه بلند میگفتم ممکن بود جیغ و ویله کنه .
همون بهتر که از خونشون اومدم .
اومدم خونه آبگوشت داشتم گرم کردم با ماست موسیر و نوشابه خوردم .
مورچه هم عصر خونه مادرش خورده بود و سهم من رو آورده بود .
امروز
یه دستکش آشپرخانه
یه دستگش بافتنی
آیینه
یه کم قرص تیروئید و ...
به
خریدم