رفتم وسایل گلیم بافی رو اوردم از قبل بعصی هاش رو داشتم یه کم نخ خریدم
گفتم تو خونه گلیم بافی کنم بعد حداقل گلیم بافی کنم
اما نتونستم ببافم یه کم بلد بودم اما چله کشی خیلی سخت بود و بد در اومد
بازم یه کم بافتم دیدم درست نمیشه
منم مجبور شدم رهاش کنم و شکافتم نخ ها رو الانم گریه م گرفته
یعنی گریه بدون اشک
خب خدا الان داره عید میشه
چرا یه کاری یه راهی نشونم نمیدی انجام بدم .پول دربیاد
عید بتونم منم شادی کنم .
کاش خیاطی بلد بودم حداقل
اعصابم خرابه
روزا میگذره و من نتونستم کاری کنم
خدایا خودت کمک کن
اگه بخوام یه کم تحول به خودم بدهم باید چکار کنم
اول باید ایراد های خودم رو پیدا کنم
یک چرا من خیلی وقته کتاب نخوندم؟نه کتاب مجازی یا کتاب دیگه ای شاید امسال یه کتاب خونده باشم
دو چرا خونه م رو قشنگ نمیکنم میدونم کار خونه زیاده اما من خونم رو زیبا نمیکنم
سه چرا همش دنبال پولم اونم که از من فراری
چهار چرا پیاده روزی نمیرم یا باشگاه ؟
پنج یه فامیل داشتیم دو سه سال هست که فوت شده این بعد بازنشستگی یه برنامه برا خودش درست کرده بودمشون شنبه ها یکی دو ساعت میرفتم خونه عموش یکشنبه ها خونه عمه دوشنبه خونه مادر بزرگ سه شنبه فلان جا و......و تو یه ماه به همه سر میزد اونم نه زیاد فقط در حد یکی دو ساعت احوال پرسی برا هر جا هم میرفت خوراکی میبرد .همه هم دوستش داشتن
و احوال پیر و جوون و مریض و اینا رو میگرفت چرا من مثل اون نیستم .
حداقل مادر بزرگم رو سر بزنم.
بالاخره شهر ماه هم برف واقعی اومد
دیگه نا امید شده بودم اما برف اومد که امسال هم این زیبایی رو ببینم
خیلی بین برف و بارون برف رو دوست دارم.
جواب از یو ای هم منفی شد .
از آزمایشگاه که جواب رو گرفتم رفتم تو کتابخونه محل تو حیاطش نشستم و همینجور الکی فکر کردم و کلی با خودم تصمیم گرفتم که ناراحت نباشم .
اما ناراحت موندم
و شب دندون درد شدید کردم
و دو روز درد دندون داشتم چون هم نیمه شعبان بود هم برف اومد تعطیل بود همه جا که یه درمانگاه پیدا کردم و رفتم اونجا درست کرد..
دیگه دکتر خوب بود یا بد نمیدونم
چون اونقدر درد داشتم که فقط میخواستم یکی درستش کنه .
اونقدر هم حالم بد شد موقع عکس گرفتن که یه پروسه طولانی بود
تا اون ورق رو میزاشتم تو دهنم حالت تهوع میگرفتم دیگه به یه بدبختی عکس گرفتم.
و الان از زیر پتو دارم مینویسم.
یکی از ارزوهام اینه که یه روز برفی تو حرم امام رضا باشم خیلی به نظرم زیبا میاد .
یکشنبه ای که گذشت بدترین یکشنبه عمرم بود
اونقدر بد احساس شکست و حال خرابی دارم که شاید یکی از تجربه های افتضاح عمرم بود با اینکه دو سه روز میگذره هنوز شوک هستم و تا یادم میاد گریه م میگیره.
نمیخام کامل اینجا درباره خاطره بدم بنویسم
میخام فراموش کنم اون روز رو
اما من احمق رفتم با مورچه کار کنم
فکر کردم مورچه اهل کارها
برای زندگی
برای بچه آینده م
بچه ای ای که منتظرشم
اما مورچه اونقدر بد و بیراه بهم گفت
گفت مگه من نوکر تو هستم
وظیفه ندارم
همین که شکمت سیر میشه در همین حد وظیفه م هست.
و هی میزد رو ماشین من اینو میفروشم .
برا چی ماشین داشته باشم که تو سوارش بشی
شوک بودم
نه از دیوانه بودن مورچه چون بار اولش نبود
اما برا خریت خودم شوک بودم من رفته بودم کار کنم .
تا پیشرفت کنیم .
چنان بلایی سرم در اومد با فحش هاش که فرار کردم خونه مادرش
و اونجا خوابیدم و صبح هم با اسنپ رفتم خونه مادر خودم
بعدش مورچه اومده میگه منو ببخش
حلال کن
من عصبانی بودم .
ماشین برا رفاه تو باشه نمیفروشند
منم گفتم برو گم شو ایشالا خدا جوابت رو بده .
که اونقدر من رو اذیت کردی که شوک به بدنم وارد شد
هنوز استرس دارم
اونم وقتی ای یو ای کردم
حالا هم گم شو خودت هر غلطی میخای بکن
من که دیگه خر تو نمیشم .
دیگه هم بهش محل نگذاشتم
به نظرم ارزش نداره باهاش حرف زد .
این آدم نمیشه
باید به فکر خودم باشم .
کاش تو کار داشتی
صبح ها عاشقانه ازت خدا حافظی میکردم و تو میرفتی سرکار
و من خونه رو مرتب میکردم لباس ها رو می شستم غذا درست میکردم
تا تو از سر کار بیایی خونه و با هم شام بخوریم و قند تو دلمون اب بشه .
اما مورچه از کار خوشش نمیاد ..
دوست نداره بره سرکار
اوف برای من کار مورچه و سر کار ثابت رفتنش دیگه واقعن داره یه رویای دست نیافتنی میشه .