زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

احساس حسادت

احساس حسادت دارم 

گفتم بنویسم آروم شم

خواهرای مورچه رفتن مسافرت خارجه 

الانم برگشتن

حس حسادت گل کرده 

صد بار به مورچه گفتم اینا اگه کاری می‌کنند به من نگو 

اعصابم میریزه به هم 

اما میاد خبرا رو میاره 

اونام که تو پول و طلا و سلامتی و خوشی و مسافرت هستن

منم غمگین میشم 

غمگین از نابرابری ها

از تعبیض ها

باید بیشتر روی خودم کار کنم

بابد فابل های انگیزشی بیشتری گوش کنم

باید عباسمنش و عرشیانفر و فلان و بهمان دیگه بیشتر بشنوم 

دوره های بیشتری شرکت کنم

تا با روانم کنار بیام 

من هنوز انسان کاملی نشدم



دوست قدیمی

خدایا دعا میکنم شنبه اون دوستم نیاد خونمون 

من عصر کلاس دارم 

صبح ها خوابم و وقتی بیدار شم بابد درس بخونم

اگه بیاد گرفتار میشم.

خدایا دعا میکنم  بتونم برم عضو  گروه نعیمه اینا بشم .

و باهاشون تعامل داشته باشم 

خدایا این فکر و خیال مادر مورچه رو از تو ذهن من دربیار 

همش همش دارم تو ذهنم باهاش دعوا میکنم.



امروز با کیا رفتیم مغازه اخوان 

اون چی که میخاستم نداشت دست از پا درازتر برگشتیم

برا شام هم ماکارانی درست کردم  که مورچه شام خورده بود 

و ماکارانی من ماند


و خبر خوش شایع عزیزم خانوادشون داره سه نفره میشه .

امیدوارم به سلامتی به دنیا بیاد 

قدمش م خیر باشه برا همه

از بعد تصادف

همون موقع تا چند ساعت بعد از تصادف فقط یه  خراش و درد جزئی و کمی کبودی داشتم اما بعد بدن درد شدید پیدا کردم طرفی که افتاده بودم تا دو سه روز درد میکرد دیگه نمیتونستم پاهام رو خم کنم .

خلاصه که همیشه پادرد داشتم و این چند روز ضربدر صد درد گرفته بود 

کبودی ها هم پر رنگ شده یه طرف بدنم سیاه سیاه شده .

خلاصه امروز بهترم

اما جون نداشتم غذا درست کنم 

منم دیگه از گرسنگی سر درد کردم تا مورچه بیاد یه غذایی چیزی درست کنه .

دیگه برم یه کم بخوابم سر دردم خوب بشه 


تصادف

امروز بعد از اینکه از خواب بیدار شدم یه کم کابینت که ظرف های مهمونی رو میزارم  رو مرتب کردم یعنی همه ظرفا رو ریختم بیرون از اول مجدد چیدم

بعد به خواهرم تماس گرفتم و هی گیر داد برم اونجا 

منم تو دو راهی بودم گفتم سخته 

و به شرطی میام که پسرت با موتور بیاد دنبالم

پسر نوجوان که گواهینامه نداره

دیگه اومد دنبالم 

جو گرفته بودش منم فکر نمیکردم چیزی بشه فقط یه کوچه مانده بود برسیم که یه در ماشین دیدم و صحنه بعدی دیدم که پخش کوچه شدیم 

من یه طرف وسایل که داشتیم یه طرف پسر خواهرم یه طرف موتورش هم افتاده روش همه چی تو چند ثانیه بود 

دیگه همینطور که گیج میزدم .

صداش کردم ببینم چیزی شده 

دیگه بلند شد و موتور رو جا به جا کرد 

مک که زانوم درد گرفته بود نمیتونستم بلند بشم اوم دست رو گرفت بلندم کرد و رفتم رو پله نشستم.

اون ماشینی هم که باعث تصادف شده بودن 

همشون پریدن دور ماشین خودشون بررسی ماشین ببیند خط افتاده یا نه 

اصلن نیومدن حالی بپرسن 

و جلسه گذاشته بودن باهمدیگر بخاطر ماشین 

منم پادرد و ارنجهام زخمی شلوار پاره یه کوشه افتاده بودم

یه خانم که اونجا بود یه کم حرف زد و دبوم اینجا هر چی بشینم فایده نداره

پسر خواهرم رو صدا کردم 

گفتم برو منم میام 

یه دفعه آقاه  گفت برو بهت لطف میکنیم .

و گرنه فلان میکردیم و بهمان 

اصلن جوابشون رو ندادم

هی تکرار کرد جواب ندارم 

روم رو کردم اون سمت 

به بچه خواهرم گفتم برو 

مرد یه صداش ر  برد بالا میخای زنگ بزنم پلیس 

دیگه گفتم من افتادم وسط خیابون اومدی ببینی چکار کردی 

من مردم یا زندم 

یا حالی ازم بپرسی 

چسبیدی به ماشینت 

حالا چی میگی تو 

دیگه اون رو فرستادم 

خودم هم شل شل رفتم خونه خواهرم

نمیدونم چرا عقلم نرسید که جلو اون پسرا وایسم 



ماشین پارک دوبل کردید

 سر پیج 

کامل مقصر بودن اخرشم حرف مفت زدن 

الانم با دست و بال خراشیده  هستم.



فقط خدا رحم کرد بهم 

اونقدر به روزگار حرفای نا امیدی میزنم اینطور خدا میکنه 

که قد سلامتی م رو بدونم 






مربا

امروز با دوستم رفتیم میدان کهنه سمساری اخوان 

کلی مغازه رو بالا پایین کردیم 

لای این ظرف و ظروف ها دست دوم و نو گشتیم

و کلی وسیله های جالب پیدا کردیم 

یه خروس پیدا کردم عتیقه  جنسش از برنز بود دیگه با چونه زدن ۵۰ تومن ازش خریدیم .

تو راه برگشت هم به و هویج و اینا خریدم و اومدم خونه به سرم زد و شروع به مربا درست کردن کردم.

مربا تا ساعت شش شب طول کشید 

و دوستم رفت خونشون 

من ماندم و کلی ظرف و اشپرخونه به هم ریخته 

یه کم جمع و جور کردم .

و دیگه از خستگی افتادم. 

یه سرکی برم خونه مادرم و بیام