یه دورانی بود من خیلی پنیک میشدم
اون دوران خیلی وحشتناک بود
با آرامش بخش و فلان و بهمان دیگه نرمال شدم .
الان دوباره انگار علائمش داره برمیگرده.
خدا بهم رحم کنه
اگه نتونم استرسم و اضطرابم رو کنترل کنم و بیفتم دوباره ه تو وارد اعصاب دیگه نمیتونم خودم رو نجات بدم و احتمالن برا دیدنم بابد بیان بیمارستان اعصاب و روان
یکی از فامیلای مورچه یه مرد ۵۰ سال اینا هست بعد خیلی ساله ازدواج کرده و الان تو دانشگاه ما درس میخونه خلاصه که من اون رو میشناسم و دیدم اما فکر کنم اون منو نمیشناسه چون من روزای دوشنبه که اون رو میبینم همیشه ماسک میزنم .بعد تو فامیل مورچه اون و همسرش اسوه عشق هستن .یعنی اگه بگید یه عاشق و معشوق اسم ببرید در کنار لیلی و مجنون
حتما اسم این دو تا گفته میشد .
و مادر مورچه همیشه صد تا خاطره از عشق این دو تا به هم تو آستینش داشت.
بعد سر کلاس حرف خانواده و فرزند آوری بود .
این هم سرکلاس حضور داشت .
و کاملن جدی گفت استاد ازدواج چیه .از ازدواجم پشیمونم
و یه سری حرف دیگه
من شاخ در اوردم
اصلن با حرفایی که میزد دهنم باز مونده بود
خواستم بگم لعنتی تو چرا
تو که اسوه عشقی تو فامیلتون
همه میگن فلانی برا زنش میمیره
بعد که توی کلاس که فکر میکرد کسی نشناسه و احساس راحتی میکرد
سفره دلش رو باز کرد
دیدم نه بابا از این خبرای عشق و عاشق اصلن نیست.
و هی روزگار
تنها آدم عاشقی که از نزدیک میشناختم این بود اینم که اینطور بود
فامیلای ما که زن ها شوهر گریز و پسرها زن گریز هستن
یه فامیل مورچه بود اینم اینطور
تولدش ۱۷ نه هست یعنی یادم می مونه
بین برادر ها و خواهر های مورچه اوضاع مالی مورچه از همه بدتر هست
و این تفاوت یکی از برادر های مورچه بسیار آدم سرمایه داری هست و بیزینس موفق داره.
خلاصه که خانواده مورچه مخصوصن مادرش با من صحبت میکنه و و وقتایی که اون یکی عروسش صحبت میکنه کاملن متفاوته
مثلا به من فقط حرف بدهکاری ..بی پولی..تورم ..قرض ..اقتصاد خراب
و .......حرفایی که من تو دلم میگم خدا چقدر اوضاع خرابه دلم براشون میسوزه
و حرفایی که به اون یکی عروس زده میشه ثروت ..خرید طلا...خرید فلان
گردش...خوراکی های رنگارنگ ...و......
و البته من میدونم که به هر دو عروس دروغ میگن
به من ناله میکنند که یه موقع توقعی نداشته باشم
اون عروس که از همه چی بی نیازه جلوش کلاس میزارند که بگویند ما پولداریم
آخرین بار که دیدمشون و شروع به این حرفا کردن
گفتم آخه نمیشه شمام همش میگید فلانی بدبخته و ناله میکنه
همش از بدبختی ها میکنید حتما یه آدم خوشبختم پیدا میشه .
مادرشوهر هول کرد و حرفش رو قطع کرد و ادامه نداد
فکر نمیکرد من متوجه این نمایش نامه باشم .
پس اگه گفتن علم بهتره یا ثروت
با احترام به علم میگم ثروت
چون رفتار کسایی که سر سفره ت هم نشستن باهات بر اساس پووووووله
آدم از یک ساعت دیگه خودش خبر نداره
دو روز هست سر درد دارم
دیگه قرص میخوردم و تو اتاق برق ها رو خاموش میکردم میخوابیدم .
ظهر با یه حال سردرد بیدار شدم و گفتم برم خونه مادرم ببینم چه خبره
رسیدم اونجا حالا نمیدونم چون باد به سرم خورده بود سر درد بیشتر شد .
در حالی که آمدم فقط افتادم و فشارم پایین اومده بود .
دیگه اینا کمک کردن تا بهتر شدم.
الانم کیسه نمک گرم گذاشتم روی پیشونی
این هفته خیلی فشار زندگی روم بود .
اخرشم جمع شد که روز جمعه اینطور شد.
متاسفانه برای کارورزی دانشگاه هنوز نتونستم جایی رو پیدا کنم که برم.
یه استاد داشتیم تو گروه گفت اگه کسی پیدا نکرده بهم بگه راهنمایی کنم.
منم بهش پیام دادم استاد به من جایی معرفی کن
دیگه زیر و بم ازم سوال کرد چکار میکنی و چکار نمیکنی و چی بلدی و کجا کار کردی و ...... آخرشم گفت موفق باشید .
اونقدر حرصم در اومد .خب تو که جایی نداشتی الکی چرا این سوال ها رو کردی .
توی یه سایتی نوشته بود قدیمی ترین خاطره از کودکیتون مربوط به چیه؟
قدیمیترین خاطره ها مربوط به کودکی پنج سالگی هست از اون کمتر خاطره ندارم یعنی چهار سالگی اینا هیچی یادم نیست .
تو خونه مادربزرگم یادمه
اونجا که بودیم یه طرف همسایه یکی از خاله ها بودیم
از اون طرف همسایه مادربزرگم بودیم یعنی مادر پدرم
و همبازی من پسر خاله م بود که یه کم بزرگ شدیم دیگه صمیمیت بچگی رفت و هیچ گاه حتی اونقدر نزدیک نشدیم که سلام کنیم به هم
خلاصه بازی هایی که میکردیم یادمه
خاطره که یادمه بابابزرگم شاید تنها کسی بود که منو دوست داشت برام یه هدیه آورد .
آره واقعن انگار اون ما رو بیشتر دوست داشت به هر کی فکر میکنم یادم نمیاد محبتی کرده باشه .
یادمه بعدها که از اون محل رفتیم بعضی موقعها که با بابام میرفتیم خونه مادر بزرگم به بابام میگفت مهمون ناخونده با خودت آوردی..به من و خواهرم میگفتن مهمون ناخونده بیشتر نوه های دختری ش یعنی پسر عمه ها و دختر عمه ها رو دوست داشت و از بچه های پسرا بچه های یکی از عمو هام
یادم میاد یه بار مادرم با زن عموم که توی حیاط دعواشون شده بود
بعد مادرم که کم آورده بود داشت میاومد خونه
زن عموم حالا یادم نیست شلوار پسر عموم که اون موقع سه سال اینا بود
رو کشید پایین یا از روی شلوار اشاره کرد به فلان پسرش و به مادر من که تا اون موقع فقط دختر زاییده بود گفت تو حسودی تو به این منظورش فلان پسرش بود حسودی میکنی و
یعنی پسر نداری به زندگی من حسودیت میشه و دیگه مادرم باهاش صمیمیت نداشت و هیچ گاه حس خوبی بهش نداره و خونه اونا نرفتیم تا گذشت و ماها بزرگ شدیم و تو عروسی ها و عزا ها باهاشون شاید یه حرفی بزنیم .
البته که منم زخم خورده هستم و وقتی بزرگ شدم اوایل جوونی و اینا زن عموم با یه غرور به منم یه متلک درباره اینکه چرا شوهر نمیکنی و از این حرفا تلخ انداخت و منم دیگه حس منفی دارم بهشون .
خدا رو شکر از اون دوران سمی عبور کردیم
و الانم دیگه هم پیر شدن و رابطه ها کم شده و گرنه هنوزم فامیلای ما بعضی هاشون زبون هاشون تلخه