امروز روز سختی بود
خیلی درد کشیدم
مینویسم اینجا یادم بمونه
اتفاقی افتاد صورتم یه کوچولو زخمی شد .
با اینکه زخمش خیلی کوچیک بود اما خیلی خونریزی داشت
اصلن خونش بند نیومد .
دکتر هم میخاست بخیه بزنه یه بار نخش پاره شد
یه تایم هم همش خون میاومد نمیتونست درست بخیه کنه .
دیگه زیر دستش زجز کشیدم
تا بخیه زد .
البته فکر کنم ی حسی هم زد حالا نمیدونم واقعن بی حسی بود یا بی حسی برا من تاثیری نداشت .
حسابی خونین و مالین شدم .
دیگه اونقدر خون رفت نمیتونستم راه برم رفتیم داروخانه رو صندلی ها دراز کشیدم .
تا دارو ها رو گرفتیم .
صورتم ورم کرده بود اندازه یه توپ شده بود .
دیگه یه چند ساعتی گذشته و استراحت کردم
از شوک دراومدم نگاه کردم اینه دیدم
یه کم ورم کمتر شده البته هنوزم هست .
البته تا دراز میکشم میبینم صورتم داغ میشه .
و مجبور میشم بشینم .
خدا بهم کمک کن و همه رو ار بلایا دور کنه .
البته احساس جدید دارم اینه که خونم یه مشکلی داره
بخاطر خونریزی زیاد همش دکتره میپرسید غذا چی خوردی .؟
گفت بعضی غذا ها اینطور میکنه
یه بیماری روانی پید ا کردم
بیست و چهار ساعت به کارای خانواده مورچه تو این سالها فکر میکنم
فکر کلاه برداری هاشون چقدر منو خر میکردن و بقیه موارد
میافتم و حرص میخورم
جای اینکه برم درس بخونم
زبان بخونم
فقط به بدن م استرس و اضطراب میدم.
دلم میخاد رها بشم از این فکر و خیال
به آرامش برسم .
اما هر راهی رفتم بازم فکر اینا دست از سرم برنمیداره.
فقط دورانی که میرفتم سرکار چون خیلی گرفتار و خسته میشدم .
فکر و خیالم کمتر بود .
الان هر چی تلاش میکنم کار درست و درمون پیدا نمیکنم.
فرامرز مرد .
امروز متوجه شدم روحش شاد
اونقدر زندگیش فراز و نشیب داشت تازه من یه بخش کوچیکی از زندگیش رو میدونستم که با همین بخش کوچیک میشه کتاب نوشت ازش .
امروز از صبح مشغول پاک نویس کردن تحقیق برا یکی از کلاس ها بودم.
بعد همزمان ساندویج مرغ درست کروم خورده نخورده پریدم سوار ماشین شدم و رسیدم دانشگاه
ای دل غافل که یکی از کلاس ها تعطیل بوده و تو گروه گفته بودن اما من اونقدر مشغول بودم که گروه رو چک نکرده بودم .
متوجه شدم تو نماز خانه مراسم هست و شهید گمنام میخان بیارن
گفتم برم اونجا حداقل گرمه یه کم بشینم
رفتم مراسم رو شرکت کردم
منم که اعصابم خرابه
یه مداح آورده بودن خیلی سوزناک خوند و منم انگار دنبال چنین چیزی بودم راز راز گریه کردم .
دیگه اول از خدا دوم وساطتت شهدا خواستم اوضاع روحی و زندگیم بهتر بشه .
دل منم خوش بشه .
شاید پنج شنبه یه روضه بگیرم .
دلم یه کم معنویات میخاد .
شعر قشنگ با صدای شهرام صولتی
اینقدر این شعر رو یه زمانی دوست داشتم سالها بود گوش نکرده بودم و از خاطرم رفته بود که امروز اتفاقی گوش دادم و لذت بردم
وقتایی که مجرد بودم این شعر نماد عشق بود برام که یه عشق این سبکی پیدا کنم و برا عشق جان بدم. آما بعدها که متاهل شدم دیدم زندگی این شعر و شاعری ها بر نمیداره
مدتها ست دلم آشوبه
دلم میخاد گریه کنم
اما بخاطر سردرد بعدش دیگه حس گریه هم ندارم
میخام برم یقه همه اونا که بخاطر بچه دار نشدن من رو تحقیر کردن بگیرم و پاره شون کنم .
از بس به خدا سپردم و اونم توجه ای نکرد
هی میگم خدا این طور شد اون طور شد خودت به فریاد برس
خدا هم چی بگم سکوت میکنه و زبان دراز ها زبونشون بیشتر
وقتی یه مشکل اینطوری تو زندگی هس اگه حمایتگر وجود داشته باشه آدم پشتش به حمایت گر گرمه و دلش قرص میشه
اما متاسفانه مورچه تو این مورد وفایی نداره و چه به زبانی گفته چه مدل دیگه متوجه شدم آلان برا خودش تو بهشت یه جای خوب در نظر گرفته که خدا حسابی اون دنیا بهش حال میده چون تو این دنیا با یه زن نازا زندگی کرده پس مقام و منزلتش از همه بالاتره
میدونم هم مادرش پسرش رو حیف تصور میکنه که بخاطر رضای خدا داره ثواب میکنه که با من زندگی میکنه
نکبت ها خدا جوابتون رو بده
هنوزم در پی اونم ، که میشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ، منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه
شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم درپی اونم که عشقش سادگی باشه
نگاه های پراز مهرش پناه خستگیم باشه
میگن جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست
هنوزم در پی اونم که اشکام و روی گونم
با اون دستای پرمهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستا تو تو دستام
تو احساس من و میخوای منم ای وای تو رو میخوام
هنوزم در پی اونم که اشکام و روی گونم
با اون دستای پرمهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستا تو تو دستام
تو احساس من و میخوای منم ای وای تو رو میخوام
خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که ازعشق تو دل چاکه