به چی ها فکر میکنم
چهارشنبه نوبت عمل زدم فکرم درگیره بهش فکر میکنم از درد میترسم میترسم دردم بیاد
دوم به ف فکر میکنم فکر میکنم این همه سال که باهاش دوستم دوستیم زیاد براش ارزش نداره
یه گلیپ از محسن لرستانی دیدم بچه معروف میگه وقتی لنگ یه سند بودم هیچ کس کمکم نکرد و برام سند نزاشت رفاقت به درد نمیره همین ف وقتایی که اعصابم خراب بود و مثلن ا میاومدم درد دل کنم میگفت برا من نگو انرژی منفی وارد زندگیم میشه
من خاموش میشدم اما من پای همه در دل ها و مشکلاتش بودم
کامل اتفاقی افطار مهمان حضرت معصومه بودم
بسیار خوشحال شدم
از اینکه افطار تنها نبودم
و کنار دیگران بودم.
از خدا متشکرم
و میدونم حواسش یه منم هست
خیلی کارا برام کرده
راستی من خیلی برا ماه رمضان ذوق دارم
چون آدم ها مهربان تر میشن
رزق و روزی هم زیاد میشه
خلاصه که برا من دعا کنید
برا روح اموات بی وارث هم صلوات بفرستید
درگیرم بین اینکه روزه بگیرم یا نه
نمیدونم طاقت گرسنه گی کشیدم خیلی سخته برام .
مورچه مریضه و روزه نمیگیره
من تنها بلند شدم یه کم برنج و سیب زمینی درست کردم و یه کیک هم درست کردم که کیک آش و لاش شده اما طعمش بدک نیست .
یه جی میخواستم بنویسم یادم رفت .
میرم یادم اومد میام
ما همانند شیشه بودیم
اگر پاکمان می کردند، می درخشیدیم، اما آنها شکستند، ما هم بریدیم!
پس گله ایی نیست.
اونجا که شاعر میگه
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
یه چیزی نوشتم بخوانید باشه ؟
من یکی از علاقه هام این هسا داستان زندگی تمام افرادی که شهید شدن سراسر دنیا رو بخوانم
ذهن این افراد قدرت عجیبی داره که منتقل میشه ؛
یکی از عجیب ترین این زندگینامه ها در چند خط
شهیدی که هیچ کس منتظرش نبود جز خدا….
«شهید سیفالله شیعهزاده»
سومین فرزند خانواده بود.
در همان کودکی مادر را از دست داد.
به دلیل نداشتن توانایی مالی، پدر به همراه خواهرش در دو سالگی به مرکز بهزیستی شهرستان آمل سپرده شد.
بعد از چند سال به همراه خواهرش به مرکز بهزیستی مشهد منتقل شد.
مدتی بعد او از خواهر جدا و به تربیت حیدریه انتقال داده شد.
انقلاب که شد، سیفالله چهاردهساله از تربیت حیدریه به آمل و از آنجا به تهران منتقل شد.
به پدرش گفتند اگر توانایی نگهداری نداری، به یکی از بستگان نزدیکت بسپار تا حضانت سیفالله را قبول کند، اما پدر قبول نکرد…
سیفالله با یک زیرپیراهن عازم جبهه شد. تنها ۱۶ سال سن داشت و تفنگی که بر دوش میگرفت، به اندازه قدش بود.
با سن کم، سختترین کار جبهه یعنی «بیسیمچی» بودن را قبول کرده بود.
سرانجام اسیر شد. برگه و کدهای عملیات را قبل از اسارت خورد و دشمن با شکنجه آب جوش و..... و در آخر تیر خلاص به شهادت میرساند
روحش شاد…