یه کتاب خوندم داستان زندگی یه کوهنورد که یه روزی بدون اینکه به کسی اطلاع بدهد تصمیم میگیره بره کوهنوردی و ..... و بعد ماجرایی توی یه دهنه صخره دست ش بین سنگ گیر میکنه و این هر چی تلاش میکنه نمیتونه خودش رو نجات بدهد و چون به کسی هم نگفته کجا میره و اونجام کسی رفت و آمد نمیکرد امید به نجات نداشت و بعد تقریبا ۱۲۷ ساعت با تیغ دستش رو میبره و خودش رو نجات میدهد.
این داستان واقعی هست و بعد کوهنورد کتابی مینویسه و کتاب معرف میشه و از روش یه فیلم هم ساخته میشه به اسم ۱۲۷ ساعت که با اینکه تقریبا یه بازیگر اصلی داشت آما خیلی خوب و باورپذیر بازی شده و
دیگه کتاب یا فیلم خوب دیدم اینجا مینویسم و نتیجه اخلاقی اینکه
اگه جایی میری یه یادداشت بزار یا حداقل به یه نفر بگو شاید گیر افتادی اومد نجاتت داد.
سه شنبه ها روز سختیه
همه درس سنگین ها و استاد حساس ها افتادن سه شنبه
بعد هوا هم گرم بود کولر کلاس خنک نمیکرد .
خیلی اذیت شدم
ساعت اخرم من تحقیق داشتم قرار بود کنفرانس بدم .
یعنی خیلی روم فشار بود
الان از خستگی خوابم نمیبره.
دو سه روز هم هست که خونه رو مرتب نکردم خونه هم به هم ریخته هست .ایشاالله فردا بیدار شدم خونه مرتب کنم و به کارای عقب افتاده برسم .
کاش وقت کنم درس بخونم همه رو نزارم شب امتحان .
رفتم خونه پدرم اونقدر بهم بی احترامی شد .
خدایی خیلی ناراحت شدم.
جلوی خاله م شروع کرد به بدی های من رو گفتن
و از اون میخاست تایید بگیره که من ادم بدی هستم
خلاصه که خیلی بد گفتن چون میشناسمشون دنبال دعوا هستن هیچی نگفتم و فقط سراغ دخترخاله ها رو گرفتم و چند تا حرف روزمره زدم
کمتر از یکساعت هم نشده الکی بلند شوم گفتم باید برم دانشگاه دیر شده
با قلبی شکسته از خونه اونجا اومدم بیرون .دیروز ناراحت بودم
اما امروز که یک روز ازش گذشته دیگه برام مهم نیست .
من باید با تنهایی خودم در کنار مورچه خوش بگذرونم
اونجا دیگه خونه من نیست.
اونا لیاقت دختر مهربان و باصفایی مثل من رو ندارند
سلام خود عزیز و مهربانم روی صحبتم با تو هست
میدونم که استرس و اضطراب داری و توی دلت یه حس دلشوره
من درکت میکنم و ازت میخام آروم باشی
میبینی که حالت از قبلنا خیلی بهتر شده و به این یه نمه استرس هم فرصت بده کم کم درست بشه .
خود عزیز نگران فلانیا نباش اونها خودشون بلدن مشکلشون رو حل کنند
دخالت تو باعث میشه که اونها نتواند مسیر درستشون رو پیدا کنند
دخالت نکن همه چی درست میشه
اگه بری وسط ماجرا نمیتونی کاری کنی و بهت آسیب زده میشه .
بیا با خودت مهربان باش
برو پارک برو بازار
برو کمک مورچه
نزار کسی تو بازی روانی که داره تو رو گیر بندازه
خدا بزرگه همه چی یه روزی درست میشه
صبح داشتم میرفتم بیرون
تو حیاط که کفشم رو میپوشیدم
از پشت در صدا همسایه اومد که با یه لحن بد داشت غر میزد که اشعالهاشون رو میزارند دم در فلان و بسار و با پاش اشغال ها رو پرت کرد صداش رو شنیدم
صبر کردم وقتی رفت در رو باز کردم دیدم همش رو پخش کرده جلوی در ما
فکر کرده برای ما هس
حالا توش بی بی چک و پوسته چیپس و دستمال و دیگه از همین ات و اشعال ها
اونقدر فشار خوردم
خواستم برم درشون رو بزنم
بگم زنک اینا برا ما نیست به چه جراتی ریختیش اینجا
دیگه یه نفس عمیق کشیدم برا اینکه خیلی ضایع بی بی چک نزدیک در بود با پوسته چیبسه گرفتمش و دیگه همینطوررفتم و رفتم تا انداختم توی سطل زباله شهرداری
دیگه وقتی برگشتم خونه همه لباس هام رو شستم
خدا رو شکر که با همین کدوم رفت و آمد ندارم و گرنه چه اعصابی ازم خراب میکردن.
همسایه دو
این همسایه معروف محله مادرم که همیشه تحت تاثیر اعصاب منو رو میزاره
و قبلن هم درباره ش نوشتم .
در خونه بابام رو که بستم یه دفعه متوجه شدم و گرنه هیچ وقت اون تو کوچه باشه از خونه بیرون نمیام
دیگه تا از جلوش رد شدم یه سلام کردم
که مثلن من عجله دارم .
یه کم درباره حجاب نصیحت کرد
البته من با حجاب بودم اما انگار یه موقع من رو دیده موهام بیرون بوده
بعد گفت بچه دار نشدی
گفت خدا بزرگه
هی اومدم برم
گفت رفتی دکتر
گفتم من فعلن بچه نمیخام
گفت نه برو
برو دکتر
رفتی دکتر نگفت مشکل از شوهرت یا تو
گفتم نه نرفتم دکتر
دیگه یه کم فضولی درباره دکتر و ناباروری کرد و گفتم ببخشید من باید برم
هر دو این همسایه ها زنانی بالای ۶۰ سال اهل مسجد و اینا هستن
آدم باشید
من قرص آرامبخش خورده بودم ریلکس بودم
و گر یه موقع دیگه بود ممکن بود بگیرم دو تاشون رو بزنم
زنانی بی ادب
یکی به دخترهای خودتون این حرفا رو بزنه خوشتون میاد .