زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

گل ارکیده

تا حالا به گل ارکیده توجه کردید چقدر گل قشنگیه 

یه حالت نازی داره خیلی رویایی هس انگار از بهشت اومده رنگهاشم قشنگه مخصوصن رنگ بنفشش 

من قبلن کسی میگفت چه گلی دوس داری از گل سر در نمیاوردم میگفتم زر 

زر بدک نیست اما خیلی تکراری شده

بعد پیشرفت کردم فهمیدم گل مریم و نرگس هم هست که چون خوش بو هست .این دو تا رو میگفتم 

بعد علاقه به یه گل شدم که شبیه پرنده هس که الان اسمش رو یادم نمیاد 

نارنجی طور هست یه اسمشم پرنده بهشتی هس با اینکه از نزدیک تا حالا لمس هم نکردم و اصلن نمیدونم بوش چطوره 

الان اما علاقمند به ارکیده شدم .

دکتر اشراقی هم عاشق ارکیده س 

مریضا و رفیقاش همش براش ارکیده می‌برند. 

از بین گل ها فکر کنم گلایل طرفدار اصلن نداشته باشه .

از بس تو ختم ها استفاده شده .

امیدوارم هفته خوبی باشه 

از خدا ممنونم

بالاخره دختر گمشده پیدا شد .

الهه دختری که در حال رفتن به خونه بوده توسط یه مرد با ضربه چاقو گشته شده و جسم بی جانش رو مرد نامرد توی بیابون رها کرده بود .

روحش شاد .

خداوند خودش خافظ دخترای سرزمینم باشه .

از خدا هم ممنونم همیشه حواسش بهم بوده و منو کمک کرده 

و گرنه من یه جاهایی کار میکردم که فقط دست خدا بوده که تا الان زندم .

کارخونه های بی در   و پیکر میرفتم خارج شهر بودندبدون سرویس .

خودم باید با ماشین تاکسی یا شخصی میرفتم .

البته مرد نامرد هم به تورم می‌خورد اما قسر در میرفتم .

اونم بخاطر لطف خدا .

آلان چند ساله که فقط یا اتوبوس سوار میشم یا مورچه میگم منو برسونه یا اسنپ که اطلاعات راننده رو داره سوار میشم  

دیگه  هیچ ماشین شخصی  سوار نشدم از بس جامعه گرگ توش زیاده. 

خانم ها مواظب خودتون باشید .

دعا هم میکنم برای دخترهای نوجوان و کوچیک تر که خدا پشت و پناهشون باشه  تا بزرگ بشن.


هنوز زندم و نفس میکشم

برای کاهش استرس و اضطراب قرص میخورم 

کلی فایل و پادکست هم گوش می‌کنم که حرف های مشاوران یا 

روان شناسان بهم آرامش بده .

اما هنوز یه چیز کوچیک که اتفاق میافته 

روانم میریزه به هم ..دلم آشوب میشه ...دستام میلرزه

همیشه هم تصمیم میگیرم بالاخره بشینم و یه فکری به حالم کنم.

اما راهی که توش مداومت کنم رو بلد نیستم.

دیروز روز آخر کلاس ها بود 

بالاخره ترم هم تموم شد و فقط می مونه امتحانها که چند روز دیگه شروع میشه .



نسبت فامیلی افراد شاهنامه

نسبت افراد شاهنامه تا اونجا که بلدم رو مینویسم

:کیومرث

طوس

سام 

زال      ......همسر رودابه.....فرزند رستم 

رستم  ......همسر تهمینه .....فرزند سهراب

کیکاووس ....................‌‌‌‌‌.....فرزند:سیاووش

سیاووش......همسر فرنگیس .....فرزند کیخسرو

کیخسرو


الان یادم رفته سیاووش با یک و درسته یا دو و 

و از کیخسرو داستان زیادی نمیدونم فقط اینکه پادشاه خوبی بوده در آخر هم تخت پادشاهی رو خودش ول میکنه و میره تو کوهها و بعد برف و اینا میاد و هیچ وقت دیگه کسی ازش خبر نداره. 

از زال هم خیلی خوشم می‌اومد همش تو ذهنم یه مرد ابرو سفید و مو سفید و اینا میاد .و اینکه سیمرغ ازش محافظت کرده اینجای داستان رو خیلی دوست دارم 

یه چی یادم اومده

دختر خونه بودیم بابام مثلن یه چی میخرید مثلن میوه 

بعد همیشه میگفت به میوه فروشه گفتم برا یه سری گاو میوه بده

منطور از گاو ماها بودیم .

بعصی موقع هام میگفت اینا یونجه م بریزی جلوشون نمیفهمند 

همون کاه  و یونجه رو می‌خورند .

بعد که بزرگتر شدیم میگفت من تا چند سالگی باید خرج بدم 

مگه تا ۱۸ سالگی نیست .

خیلی خانواده باصفایی بودیم کسی جرات نمیکرد بیا ما رو بگیره 

دیگه هی متلک می‌شنیدم.

بعد اینم یادمه مثلن میخوابیدیم صبح ها دیر بیدار می‌شویم یعنی تو خواب و بیداری بودیم

می‌دیدی یه حالت قبض روح بهت دست داده چشمات رو باز میگردی 

بابام همه رخت خواب ها یعنی پتو ها و تشک ها بقیه رو انداخته روت 

دیگه اون زیر نمیشد با یه حال خراب و گرما زدگی از خواب بیدار می‌شدیم.

اونقدر هم کتک میخوردی تا  فرار کنی بری تو کوچه تا دست از سرت برداره.

ما مفهومی با اسم پول توجیبی نداشتیم وقتی بچه تر بودیم که آرزو هامون در نطفه خفه میشد .بعد که بزرگتر شدیم  هیچ وقت پولی نداد تا اینکه خواهرم که زرنگ بود ازش یواشکی پول برمی‌داشت و به منم میداد .

تا رفتیم سرکار و مستقل شدیم.

یه جمله معروفم داشت مثلن براش غذا می‌بردیم. میگفت اگه سگ برا من غدا می‌آورد بهتر بود .

خلاصه که خیلی بار روانی بدی داشت .

اما الان چند ساله که پیرتر شده آروم شده .

محبت خاصی نمیکنه اما دیگه اون زبون تلخ رو نداره .

هنوز خسیسه اما اگه در حد یه بستنی و پفک و خامه اگه بگی برات میگیره اما بیشتر نه .

دیگه سگ و گاو دیگه نمیگه حتی اسم هامون رو با کلمه خانم صدا میکنه .احترام کلامی داره.

اگه چیزی براش ببری تشکر میکنه و  دیگه هولت نمیده

اما 

با اینکه خاطرات بد ازش زیاد دارم 

همش با شلنگ و تسبیح ما رو میزد .

و سالهایی که ا نجا تو اون خونه بودیم سال های سختی بود .

اما 

الان که موهاش سفید شده 

صورت و دستهاش چروک شده .

الان که ما دخترا بزرگ شدیم و خواهرم بچه دار شده و سالهاس از خونه پدری رفته و منم متاهل شدم .

کینه ای ازش نداریم .

رنجشی که داریم اینه که کاش یکی دو تا خاطره کودکی یا نوجوونی پر محبت داشتیم و که با یاد اوری ش  حداقل یه کم ذوق میکردیم .

این حجم از خاطره بد رو دوست ندارم .

گذشته فراموش نمیشه اما دردها ی قدیمی قابل تحمل میشن .