زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

پروژه

نصف پروزه دانشگاه انحام شده و نصف دیگه ش به علت نبود چت چی بی تی  و گوگل فعلن تو هوا هست. 

امتحان ها هم یه کم تاریخش تغییر داشته .

امروز عصر رفتم دانشگاه که درباره پروژه بپرسم 

گفتن تا بعد امتحانها مهلت هس .

بعدش هم رفتم سرکار 

تا الان رو پا بودم

و خسته و کوفته هستم.

من اگه نت گوگل و اینا کامل وصل نشه 

دیگه دیگه گوشی رو میزارم کنار 

و تو هیچ پیام‌رسان داخلی عضو نمیشم 

میزنم به دل کوه و خودم رو درگیر نمیکنم.

من فقط اونا رو دوس داشتم .

کامنت

از اون موقع که نت قطع شد و بازدید اینجا رفته بالا 

هر ننه قمری میاد پست ها رو میخونه و در حالی که  لم داده تو خونش 

هر حرف مفت و توهین و .....رو که دلش میخاد رو کامنت میزاره 

بابا ولم کنید .

شماها خوبید 

ما بد

از مجازی و واقعی باید حرف شنید 

بخون و رد شد اخه به تو چه ربطی داره ؟

برا زندگی یه آدمی که اصلن نمیشناسی نطریه صادر می‌کنی و توهین میکنی 

یعنی میاد یه روزی که ایرانی جماعت آدم بشه ؟


الان دیدم  همون بی‌شعور که برا من حرف بد نوشته 

برا وبلاگ آبی و خاکستری هم کامنت  گذاشته 

و عجب لاشی هسی که افتادی تو وبلاگ ها برا دخترا کامنت بد میزاری 

کاش مادرت یه کم رو تربیتت کار می‌کرد 

عوضی 





ماجرای پست قبل

داستان رد کردن خواستگار اعتیادی رو کامل نگفتم چون حوصله تایپ نداشتم اما یکی دو تا کامنت دارم که براشون سوال هایی پیش اومده که اینجا میگم  .

من نسبت به تمام های خاطرات  قدیمی دیگه خنثی هستم .دیگه ناراحت نمیشم حتی نسبت به سختی های الان .

اون دوران که اون آقاهه با خانوادش اومدن و با علم به اعتیاد خانواده حمایت گر من من رو حدودی مجبور کرده بودن باهاش ازدواج کنم خودم هم دیگه فکرم که کار نمیکرد فقط میخاستم خلاص بشم و از اون محیط بیام بیرون .

اون روز که قرار بود عقد بشه حالا یا فرداش یا روز قبل دیگه این آقا با من تماس نگرفت و جواب هیچ تماسی رو هم نداد نه خودش مادرش هم تماسی نگرفت حالا ننه من از این ور ذوق زده بود که داره داماد دار میشه داشت دو سه تا مهمون هم اومده بود که مثل تو عقد من شرکت کنه .

همه شاید میدونستیم کار اشتباهی هست اما هیچ کس از من حمایت نکرد. 

دیگه پسره پیداس نشد شاید نزدیگ دو هفته بعد یا یک ماه بعد تماس گرفت آقا ببخشید من رفته بودم شهرستان و فلان و بیسار 

و اینکه بهم گفته بود خواهراش گفتن پسره خیلی از من سره و قیافه ش و خوشگلی اون خیلی زیاد تر از من و خانوادم هست .اینجا خیلی فشار خوردم که اعتیاد علنی برادر رو ندیده اما قیافه زشت ما رو دیده.

و دیگه یه روزم یکی دیگه بهم تماس گرفت از فامیل و گفته بود میخام اینا رو برات جور کنم تا اخر هفته عقد کنی اما بهم داری یه پولی شیرینی بدی .

دیگه اینجا دیدم خیلی خار و خفیفم .

علنی به معرف گفتم بگو دست از سرم بردارند من شوهر نخواستم.

یه دوره بعدی هم دوباره برگشتن اما این بار دیگه جلوی ننه م وایسادم و گفتم اگه میخای من شوهر کنن با این بابد توی یه برگه بنویسی و امضا بزنی که اگه این اعتیاد داشت و خاست ترک کنه تو هم بابد تو بری و بیایی و هزینه ها رو بدی  الانم چند میلیون بهم پول بدید که اونام گدای پول بودن اینجا داستان تموم شد .

این رو نوشتم و دلیلش هم نبود فرهنگ تو دهات و عقب ماندگی روستا و نداشتن اعتماد به نفس 

یاد گذشته

دیگه خیلی کم واقعن خیلی کم یاد گذشته میافتم اصلن یه چی یادم میاد خنثی خنثی هستم 

آنا الان یاد یه چی افتادم گفتم اینجا تعریف کنم و البته قبلن هم نوشتم .

من تقریبا نسبت با عرف فک و فامیل و و روستامون دیر ازدواج کردم .

یعنی تو روستا این پسر مزخرفا دهاتموم هم من و خواهر رو نمی‌پسندید البته حق داشتن ما کلن خانواده فقر و فلاکتی بودیم و حتی اطرافیانمون هم یکی از یکی ضایع تر بودیم . و این باعث می‌شد کسی دور ما نیاید .

خلاصه از یه جایی به بعد هر که من رو میدید میگفت

 ایشاالله شوهر کنی 

یا تو شوهر نداری ؟

یه دورانی هم یه پسر معتاد یعنی معتاد واقعی کا همه هم خبر داشتن اعتیاد داره و هیچ پولی هم نداشت و اومد خواستگاری من و بعد من دیدم دردسر زیاده و اعصاب مواد و اینا رو ندارم و ردش کردم .

همه براشون سوال بود چرا ردش کروم بالاخره شوهر بود و بعصی هم عقیده داشتن ایشاالله  بعد ازدواجش ترک میکرد .

خدایی اعصاب فولادی داشتم با این قشر ی فرهنگ که سوالی از من نداشتن جز اینکه اخی تو هنوز شوهر نکردی .

میرفتن مشهد یا کربلا ی  جای سوغاتی برا من مثلن یه پارچه سبز میاوردن 

که مثلن برات اونجا دعا کردیم شوهر کنی .

خاک برسرشون 

اونقدر به من و خواهرم و دختر عموم متلک میانداختن و زخم زبون میزدن 

بالاخره شوهر کردیم و از اون محل نجات پیدا کردیم 

والا دردی که از آدم دوا نمیکردن فقط نیش میزدن و پز شوهرای خیانتکارشون رو میدادن .

یعنی محله خیلی نقش داره تو زندگی آدم 

اون محل سم خالص بود و هست 

یه پسر همسایه داشتیم به من می‌گفت سگ هار 

اونقدر هم ما رو میزدن .

یعنی کاهی که فکر میکنم با توجه به آزار و ادیت هایی که شدم 

از بچگی تا الان از طرف همه میبینم واقعن کسی من رو دوست نداشته 

ما همیشه تو حاشیه بودیم .

نه خاله ای نه دایی نه عمو نه عمه نه برو بچشون 

هیچ کس با ما حال نمیکرد .

بعد هم که ازدواج کردم دیدم جایگاهی تو خانواده مورچه حتی تو قلب مورچه ندارم.

هیج کس با بی پولا حال نمیکنه .

فقط یه پدر بزرگ بود اون موقع که دهات بودیم ما تو خونه ش زندگی می‌کردیم اون منو دوس داشت  .



آقاهه برگشت

موقعی که میرفتم سر کار چهار راه رو بسته بودن و چون چار راه بالاتر راهپیمایی بود با کلی مامور اینا ایستاده بودن .دیگه من رفتم سرکار 

صد تا کار ریخته بودن که عصر انجام بشه البته من به روی خودم نمیارم اگه کارم زیاد برا من گذاشته باشن دیگه محیط کاری همینه هر چی هم حرف بزنی بر علیه ت استفاده میشه. 

َاون آقاهه که ۲۵۵ هم بدهکار بود اومد و ۲۵۰ پولش رو داد و همون جا کفتم برو بده به اون آقاهه که پیکمون هست چون اون روز من از اون آقا گرفتم گذاشتم صندوق .بازم یه جنس دیگه برداشت و همون موقع پولش رو سریع گرفتم حالانمیدونم قضاوت اون دفعه قبلی اشتباه بوده یا شایدم اومده اعتماد سازی کنه و دفعه بعدی دوباره خودش رو سنگین تر بدهکار کنه .خلاصه که ایشاالله دیگه گول نخورم .امروزم از بیشتر مشتری ها اول پول گرفتم بعد جنس رو دادم دستش .

الانم دارم تخم هندونه میخورم و منتظرم مورچه بره تو اشپرخونه بهش بگم برا من چایی بزیر  و میدونم مورچه هم تو ذهنش منتظره من برم تو اشپرخونه بگه براش چایی بریزم  منم دستش رو خوندم و فعلن از جام تکون نمیخورم چون هر کی بلند بشه باید چایی بریزه خخخخخ