ساعت های بعد از کار
من بهش میگم دنیای بعد کار
حالا که میرم سرکار
بعد کار وقتی خسته و کوفته و له از سر کار میام
بعد شستن دستهام و عوض کردن لباس هام
دو تا ظرف برمیدارم میرم سر یخچال و هر خوراکی به اون روز باشه رو برمیدارم و نصف برا خودم و نصفش مورچه
میوه ه ای و بستنی و اناری و....
مورچه هم چایی دم میکنه
بعد میرم زیر کرسی و به استراحت و موبایل بازی و فیلم دیدن
سرکار که هستم یه بند تلویزیون روشن هست و بچه ها سرکار با ذوق سریال پایتخت رو دنبال میکنند.
و همیشه دعا میکنم موقع پخش پایتخت اینا سرشون شروع بشه که نتواند تلویزیون رو روشن کنند
و اینقدر این سریال رو صداش رو زیاد نکنند و همش خودم میگفتم این چرت و پرت ها چیه اینا میبینند اخه مگه خل هستند که سریالی که صد بار پخش شده رو بازم تکراری میبینند و صبح که داشتم فکر میکردم دیدم ای بابا
منم خودم عاشق سریال متهم گریخت هستم اصلن یکی از فن های سیروس گرجستانی که روحش شاد باشه من بودم شاید ده بار کامل دیدمش اونم بدونم از دست دادن یه صحنه ش تازه بازم تیکه هاش رو توی اینستا میبینم و کلی میخندم .
سریال از سرنوشت م که دیگه بخاطر هاشم خیلی دوس دارم
خیلی دارا حیایی تو سریال بانمکه
اونم زیاد دیدم.
دلم میخاد زنگ بزنم ای فیلم بگم بازم پخشش کنید .
سریال نوروز رنگی رو که صد بار دیدم.
و سریال پسران برتر از گل کره ای رو هم که بخاطر موضوعش خیلی عاشقشم
و یوزارسیف که فقط اون قسمت پیری زلیخا رو صد بار دیدم
اون موقع ها که زلیخا پیره و با عصا از این و به اون ور میره همش میگه
یوسف الیته میگه یوسوف
راستی عالی بفرمایید شام هم هستم ایرانی خارجی هر چی بفرمایید شام باشه رو من دیدم و تکرارهای رو هم میبینم
دیدم سلیقه ها مختلفه من که اونا رو مسخره میکنم
خودم هم مسخره هستم .
البته منم دوست دارم مثل دانشمندان فعال باشم وقتم کن باشه و فکر و ذکرم کشفیات باشه اما سطحم فعلن همین حد هست .
امروز روز مادر هست
و منی که سالها هست منتظر این هستم کسی بهم بگه مادر
اما فعلن تو سرنوشتم بچه ای نیست .
و من در حسرت داشتن فرزند هستم.
دلم میخواست مادر باشم
کسی که مهر و محبت و عاطفه که در قلبم هست نثارش کنم
میدونم هم که یه روزی بچه تو زندگیم میاد حتی اگه بچه خودم هم نباشه
خونه من و مورچه هم گرم میشه و من هم مادر میشم .و مورچه پدر
دنیا خیلی بزرگه و گاهی که بهش فکر میکنم
میبینم جای خیلی ها خالیه و اصلن مردن اونها رو باور نمیشه و فکر میکنم یه جای این دنیا دارند زندگی میکنند
من هنوز فکر میکنم شوهر خاله م زنده هست و سوار ماشین این و اون وره
مرگ خاله رو باورم نمیشه میگم هنوز هست و هر موقع بخوام میتونم به موبایلش تماس بگیرم.
مش مرتضی بانمک و منتظرم با دوچرخه ش از ته کوچه بیاد
دیگه فوت علی انصاریان و مهرداد رو باورم نمیشه
آزاده نامداری
سیروس گرجستانی عزیز که من یکی از فن هاش بودم
یه استاد کامپیوتر شهرمون داشت خیلی ها مخصوصن دهه شصتی ها شاگردش بودن و از اولین های کامپیوتر توی شهر ما بود .من شاگردش بودم و هنوز هم فکر میکنم زنده هس و یه جایی تو آموزشگاه هست اما اونم این دنیا رو ترک کرده
اونقدر از مراسم های روز مادر و پدر بدم میاد
یعنی ما بساط داریم برا این روزا
هر سال هر کادویی دادیم کلی بعدش بحث بوده
هی کادوها رو پس دادن یا هی گفتن این چیه ؟ما نمیخواهیم ببرش
یا با کادو های بقیه فک و فامیل مقایسه ش کردن
مثلن دختر خاله هام همش خونه پدر و مادرش هفته ای شش روز شام و ناهارند ما سالی یه بار با ترس و لرز میریم بعد میگن چرا مثلن اونا فلان دادن شام فلان کادو رو
خب شاید اونا پولدار ترند
اونا همیشه سرسفره پدرشون و محبتشون بیشتره
الانم میخاستم یه بلوز و شلوار ست ببرم
بعد یاد این افتادم که عکس میگیره و ابرو آدم رو میبره که ببینید
که چه لباسی آورده و فلانه و بهمان هس
گفتم ولش کن
همون پول ببریم .
بلکه دست از سرمون هم برداره
و یکی دو ساعت دیگه با مورچه هماهنگ کردم
بیاد یه سر بریم اونجا چون کامل مطمئنم
برا پنج شنبه و جمعه احتمال زیاد برن دور همه خونه مادربزرگ
برم یه فایل انگیزشی گوش کنم یه کم آروم بشم