زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

دنیا بدهکار

دنیا اینا رو به من بدهکاره


یه کنسرت خیلی مهیج که منم ردیف های جلو باشم از شادمهر و سلنا گومز و بیژن مرتضوی 

از نزدیک لئوناردو دیکاپریو  رو ببینم باهاش گپ  بزنم

سلمان خان داماد بشه منم دعوت کنه عروسیش  و منم ساقدوش بشم 

دنیا بهم یه اکیپ دوستای باحال بدهکار هست  یکی از بچه های اگیپ هم علی صادقی باشه 

یه سری آدم خوش خنده

دوست داشتم خواهرم انجلینا جولی بود اونم یه خواهر  صمیمی 

بهرام افشاری هم بانمکه میشد پسرخاله م 

مرتضی احمدی هم که زنده بود دلم میخاست پدر بزرگم بود برام قصه میگفت روحش شاد 




خوشی پشت خوشی

از مزایا زندگی بگم که داریم  به زیر  خط فقر میرسیم .

یعنی یه جورایی رسیدیم

اجازه مغازه مورچه زیاد شد

مورچه هم مغازه رو جمع کرد 

عملن الان یه آدم ورشکست هست 

کلی پول خرج دکور و اینو و اون کرد حالا همش تلنبار  شده اینور و اون ور 

دو سه هفته هم هست 

هر چی میره اینور و اون ور کار پیدا نمیکنه 

البته  با اخلاقی که ازش میشناسم به این زودی تن به شاگردی نمیده .

ماشاللله که پس انداز دست و درمونی  هم نداره.

الان دو سه ساعتی میره یه چرخی میزنه 

بعد مثل افسرده ها میاد یه کوشه فیلم میبینه

اینجاست که اهنگ زندگی شیرینه من چقدر خوشبختم میاد توی ذهنم 

از مزایای زندگی باهاش اینم داره که الان بیمه وقتش تموم شده و باید پول واریز بشه .

اینم که پول نداره 

کلن خیلی داره خوش میگذره

حس فقر دارم .

نه از خونواده خیر دیدم 

نه از این 


آدمهای پرمدعا که موقع خوشی هاشون تو رو نادیده می‌گیرند 

اما وقتی فقر و فلاکت میرسن ازت توقع دارند خودت رو براشون باشی 

من هیچ حمایت‌گری نداشتم.

فقط خدا بود که اونم الان کلاس گذاشته 

و فکر کنم ما رو گم کرده 

یا شاید داره با فقر ما رو ازمایش میکنه.

اما من این حرف اخوندا رو قبول ندارم که با فقر با خدا میرسه   به یاد گرسنگان میافتی و گناه کمتر میکنی 

ترجیح میدم فکر کنم خدا ما رو یادش رفته .

 و گرنه مگه میشه اینطور سرنوشت رو نوشتن

تف به برادر ثروتمندی که چند ماه به بار سراغی ازت نمیگیره 

تف به خانواده ای که زمین میلیاردی خودشون رو نمی‌فروشند و کمکی برای دیگران باشن 

تف به کسایی که دیدن و متوجه شدن دیگه هزینه ناباروری زیاده و ما بخاطر وضع مالی امکانش رو نداریم اما جز غیبت  کاری نکردن

۰تف به آدمی که وقتی خونه بالاشهر خرید تلفنی گفت ما اونقدر رفتیم بالا که دیگه در حد خیلی ها نیستیم و نمیتونیم باهاشون رفت و آمد کنیم 


و ...........


یعنی الان چطور میشه ؟

یعنی یه روز مشکلات حل میشه یا ما از یه مشکل با یه مشکل دیگه میرسیم ؟؟؟؟؟



کمک

خدایا میدونی کاش می دونستم دقیقن کجایی کاش یه مکان واقعی داشتی

مثلن بالای فلان کوه در فلان کشور 


هر چی پول بود بلیط می خریدم  به هواپیما و می‌اومدم سراغت 

میدونم اون موقع هم حتما سرت شلوغه و کلی بنده خوب و کلی آدم مشکل دار و کلی هم آدم ریا کار دورت رو گرفتن اما بازم میزدم توی نوبت 

و از این صف طویل خودم رو یه جوری بهت برسونم 

بگم اخه مگه من رو خودت نیافریده 

مگه نگفتی برید تو دنیا  زندگی کنید.

خب این چه مدلش هست؟

من از اون اولی که یادمه اذیت دارم میشم .

اخه یه آدم بی غرضه ..دست و پا چلفتی ..نادوست داشتی 

افریدی

پس کی زندگی ش رو درست میکنی 

خودم که همه جوره تلاش کردم نشده.

خدایا کمک من و مورچه کن 

حالمون خوب نیست

رحم کن

دلم میخاد ببینم شادی چطوریه 

خوشبختی واقعی طعمش رو بچشم 


انسان ثروتمند

چند روزه همش حرف اون بنده خدا رو یادم میاد  که گفت ما اونقدر بالا رفتیم که دیگه نمیتونیم با فلانی ها در ارتباط باشیم  چون اونا اگه ثروت ما رو ببینند کلی گریه و رازی میکنند که خودشون ندارند ..

وقتی جاری محترم این حرف رو زد احساس کردم یکی از اون ها منظورش منم هستم .یعنی خودشون رو خیلی برتر میدونند اونم بخاطر پول 

اون موقع که این حرف رو زد لال شدم حرف نزدم 

اما کاش بهش میگفتم اولن پول خاصی نیست ایلان ماسک با اون ثروتش اینهمه ادعا نکرد که تو میکنی 

بعدم تو پولدار چه فقیر به چه درد من میخوره تا الان دوزار به ما پول ندادی

و کمکی با ما نکردی فقط کلاس میزاری و گذاشتی

..

بی خیال بابا 

منم دیگه تصمیم گرفتم باهاش صحبت نکنم 

منو کرده بود مسول خبر آوردن براش 

همش امار این و اون رو میگرفت 

دیگه چند روزه صبحها تلفنم رو خاموش کردم چون اوک فقط صبح ها تماس میگیره..تا ببینم میتونم یه سیم کارت دیگه بگیرم

 


من هیچ هستم

هیچ جای دنیا برای وجود ندارد ه که بتونم خود واقعیم باشم 

یعنی اون خود واقعی که هستم بدون نقاب 

مجبور کنار آدمها وقتی هستم جوری باشم که حرف نیاد و همش خودسانسوری کنم ....

سالهاس خودسانسوری کردم و از خودم یه آدم منزه ساختم در حالی که دلم همش یه چیزای دیگه خواسته .اما الانم که اون رفتارم رو جلو بقیه یه طور دیگه جلوه دادم

فهمیدن که  هیچ کسی براش مهم نبوده حتی برای خدا هم حضور من اهمیت نداشته ‌

هیشکی باهام حال نمیکنه از بس تو ذهنشون من مزخرف هستم.

همه از من شاکی هستن یعنی براشون زنده و مرده من فرقی نمیکنه و من بمیرم شاید تشیع جنازه به زور ۳۰ نفر بشن که اونم نصفشون بچه هستن .

کاش میشد مرد و دوباره یه جای دیگه متولد شد ‌

جایی که دوستت داشته باشن و براشون مهم باشی 

پدر و مادر   و خواهر و همسر   دوستی که همه فقط ازت توقع دارند و کاری برات نکردن


وقتی خونه پدرم بودم  هیچ حمایتی درسی از ما نکرد و اونقد  خسیس بود که مجبور شدم جای درس برم کار کنم که پول چار تا چیز واجب رو بتونم 

اونقدر این مرد برا دختراش خسیس بود که برا یه چیز کوچیک باید یه هفته گریه واقعی میکردی و کلی التماس میکردی تا نصف پولش رو بده ..اونم چون من اعصاب گریه نداشتم رفتم سرکار  که بخاطر نوار بهداشتی التماس نکنیم .اونم مردی که هم حقوق دولت رو داشت هم کلی ملک الانم خسیسه یارانه من رو که هنوز جدا نشده از اونا رو اگه  بخوام بگیرم اونقدر باید التماس کنم و به ذلت بیفتم تا دویست تومن بده   بگه بقیه ش رو بعدن میدم که بعدن هیچ وقت نمیاد .....

مادرم که  یه ادم نمایشی که خودش دچار هزار تا مشکل روحی و روانی هست و نزدیک شدن بهش خطرناکه فقط کافیه بری یه درد دل کوچیک کنی باهاش ..فرداش حرفت  رو چنان میکوبه تو سرت که حالت جا بیاد اونم لنگه شوهرش گداس ...سالی یک مرتبه به ما غذا میده اونم عید نوروز به عید نوروز ..ترس زندگیش هم اینه ما طلاق بگیرم برگردیم خونه پدری و بخواد به ما غذا بده ..خسیس ترین آدم که دیدم اینه 


وقتی با مادرشوهرم مقایسه ش میکنم اه میکشم چون ننه شوهر هر اشکالی داشته باشه خسیس به غذا نیست ..همیشه سفره ش جلوی همه باز هست ..و حتی اون موقع ها که باهاش قهر بودم چون میدونست من سرکارم برام غذا میفرستاد و سبزی و ترشی و رب رو ...‌‌‌همیشه درست میکرد میفرستاد ..اما ننه خودم بیا جرات کن یه پیاز بردار از خونش اونقدر بهت نگه میکنه و بدش میاد که نگم تو این سال هایی هم که از خونش رفتم یه بشقاب غذا نداده و سالی یه مرتبه عید به عید ..معلوم نیستم این پولا رو چکار میکنند ..

مورچه م  که از اولش به پول دادن خسیس بود یادمه یه موقع اول زندگی 

پس اندازم تموم شده بود برا شهریه دانشگاه کادم گیر بود گفتم مورچه جون داری یه کم بدی شهریه بدم نیاز نیست همش رو نصف رو بدی فعلن بقیه ش رو خودم تا یه ماه بعد جور میکنم همچین تو خیابون پرید بهم من پولم کجا بود.مجبوری رفتم  از یه جا دیگه جور کردم و بقیه رو هم رفتم سرکار تا تسویه شد   مورچه هم دو سه روز بعد اون اتفاق خونه ننه ش رو کابینت زده بود کسی که پول نداشت .

وقتی هم یه چیزی برا خونه میخره اونقدر منت میزاره که از گولت پایین نمیره ..من اونقدر از منت هاش بدم میاد که خوراکی هایی که میاره رو بیشتر مواقع لب نمیزنم ‌...

ننه م زنگ زده و به من میگه دختر غذا درست کن همش دنبال غذایی 

میری  خونه فلانی غذا میخوری ......

خواستم بگم به تو چه ربطی داره

من همش سرکارم از بدبختیم هست میرم سرکار 

اگه اون همه زمین رو یه  تیکه ش رو بفروشید و میلیارد ها پولش هس و بین بچه ها تقسیم کنی منم مجبور نبودم برم سرکار 

خیلی مشکلاتم حل میشد اما اگه بگم میره غش میکنه و به همه فامیل میگه من ارث خورم .....


من عید رفتم خونه یکی دو روز دعوت کرد غذا خوردم اونم افطار 

در حالی که خونوادم هم بودم همین ننه یه قابلمه پرا  برد فردا خودش

چیزی نبود بعد به من اینطور گفته

خیلی ناراحتم 

توف به این زندگی 

هر چی گدا و خسیس هست دور من هست 

من از کسی توقع ندارم پول بده من کار میکنم اما دیگه یه بشقاب غذا و دیگه که میشه توقع کرد 

دیگه کم آوردم 

اونقدر زندگی با مورچه استرس داره که نگم برات هر روز محاکمه 

هر روز توهین هر روز فحش 

خونه پدر که اونطوری اینجام اینطوری 

دیشب کامل داشتم گریه میکردم

و به مورچه گفتم باهام خوب باش .حرفم رو بشنو ...

اونقدر دلم میخاد یه نظری بدم مورچه قبول کنه 

تا به حال هیچ حرفم رو گوش نداده ..یه حسرت عمیقی شده برام..

یعنی من اینقدر بد هستم 

اینقدر ظالم هستم 

اعتماد به نفسی دیگه ندارم 


و دلم میخاد  اسم خودم رو بزارم هیچ 

من هیچ هستم 

چون اگه  خدا من رو انسان آفریده بود لحظه ای هم به من توجه میکرد 

پس من هیچ هستم