الان سر کار روی صندلی نشستم و مشتری هم نمیاد و دارم فکر و خیال میکنم.
دو سه روزه با مورچه سر سنگین شدم
از بس به ادم حس منفی بی لیاقتی میدهد ترجیح دادم باهاش حرف نزنم
حرف نزدن باهاش خیلی بیشتر به نفع ادم هست حداقل اعصاب و روانت سالم تر هست.
منبع دعوامون این بود که سر سفره نشستیم همه چی هست
عادت کرده منو از سر سفره بلند میکنه مثلن چنگال بیارم
فلان کار کنم
داشتم غذا میخوردم گفت برو فلان چیز رو بزار تو یخچال
منم قاطی کردم
گفتم خودت چرا نمیری
من هم دارم غذا میخورم
صبر کن چند دقیقه دیگه میرفتم
و اونقدر اعصابم خراب شد که نگو
بار اولشم نیست
یعنی واقعن اگه بگی مثل یک نوکر باید فقط فقط به اوامر تمام نشدنی گوش داد
یا دوزار مرام نداره که بگه گناه داره بزار غذاش رو بخوره
تو کار خونه هم اصلن کمک نمیکنه یعنی یا نقطه هم کمک نمیکنه
تنها هنرش اینه که برا خودش چای میزاره
و گرنه نه جارو میزنه نه ظرف میشوره نه درد و دیوار پاک میکنه
هیچ هیج هیج
قدیما اونقدر پر رو بود نان هم نمی خرید
یا من می خریدم
یا نون سفید از سوپر مارکت میخرید .
البته اینا همش بخاطر کینه و تنفری هست که نسبت به زن و زندگی
مخصوصن به من داره
منم فعلن خشمم رو سرکوب میکنم
اما امان از روزی که صبرم به حد آخرش برسه
چند ماه پیش یکی بهم گفت حومه تهران یه دارو گیاهی هست که خیلی برا ناباروری جوابا و خیلی کارش درسته خلاصه خیلی بهم جو داد و اونجا رو برام خیلی جالب و کار درست معرفی کرد
منم با مورچه صحبت کردم و ادرس گرفتم
خلاصه که به یه سختی رفتم تهران و ادرس رو پیدا کردم و وقتی رسیدم
دیدم روی درش نوشته مثلن ساعت دو باز میکنه و من ۱۲ و نیم رسیده بودم دیگه تو کوچه های اطراف چرخیدم و رو پله ها نشستم و گرما رو تحمل کردم تا دو و نیم شد و در باز شد
وقتی ر فتم کلی مراجعه کننده اومدن که هر کدوم برای یه کاری بود .
یه بعدن که نوبت من شد بدون اینکه آزمایشی چیزی ازم ببینه
گفت چه مریضی هایی داری منم گفتم استرس و زیرش مو و فلان و فلان و در آخر ناباروری
اونم بدون تحلیلی نظری چیزی یه ورقه نوشت و گفت برو
اون اتاق
یه اتاقی که شبیه دارو خانه کرده بود
اونجا اقاهه از رو برگه کلی دارو گیاهی که خودشون درست کرده بودن
گذاشت رو میز و گفت فلان تومن
یه عدد تقریبا بالا
اونقدر از خودشون تعریف میکردن
احساسم کامل مشخص بود که اینجا برا هیچ کس معجزه نمیکنه
با چیزاییه به چشمم دیدم
دیگه برا اینکه یه موقع مورچه غر نزنه دو یه تا دارو هاش رو گرفتم
و این همه راه پشیمون برگشتم .
داروهاش رو دیدم دستساز بود معلوم نبود چی به چی بود
ریختم دور
یه دعا هم داده باید با اسفند دود میکردم و حرفای عجیب غریب که برام نوشته بود رو میخوندم .
بعدن تو گوگل سرچ کردم دیدم نوشته این دعا برا جن هست و از این حرفا
اونقدر از دعاه میترسم حالا نمیدونم اینو چکارش کنم
تو کشو هس حتما یادم باشه تو این هفته یه کاریش کنم و از خونه خارجش کنم.
هر موقع در کشو رو باز میکنم از دست خودم عصبانی میشم که چقدر راحت خر شدم .
امروز بعد کار اومدم خونه مادرم
اما قبلش تماس گرفتم که غذا چی درست کردید
اگه درست نکردید یا چیزی بخرم
برنج و تن ماهی داشتن
بعد که از غذا خوابم گرفت و تا عصر اونجا خوابم برد و عصر که داشتم برمیگشتم از سر کوچه از تاریکی فهمیدم برق ها رفته و منم برگشتم خونه مادرم طاقت اینکه تو گرما بشینم رو نداشتم .
اونقدر بدم میاد صاحب کار جای اینکه فامیلیم رو بگه میگه خانم مهندس
مگه من مهندسم
یه حالت مسخره میگه میخام کله ش رو بکنم .
امروز صبح تازه رسیدم سرکار
کلید فروشگاه رو چند روزه بهم داده
در باز کردم
صاحب فروشگاه تماس گرفت کجایی
گفتم الان رسیدم
گفت من امروز معلوم نیست کی بیام یه کاری برام پیش اومده
مراقب باش
اولش خیلی ترسیدم فروشگاه خیلی بزرگه
یهدفعه شلوغ میشه تنها کنترل نمیشه کرد
اما خب خیلی شلوغ نشد و تا ظهر که تنها بودم خوب مدیریت کردم.
نزدیک ۶۰۰ هم براش فروش کردم
چند نفرم اومدن چرخی زدن و رفتن
تونستم تنها وایسم خیلی خوشحالم
ظهر به بعدشم پسرش اومد کمک
فقط نمیدونم وقتی مشتری میگه تخفیف بده بهش چی بگم
چون حساب ها به هم میریزه تخفیف اصلن نمیدم
مثلن میگم ناقابله بعد کارت میکشم بدون تخفیف و مشتری بدش میاد .
ساعت دوازده ظهر رسیدم سرکار
خیلی دور بود یه مسیر طولانی هم پیاده رفتم چون اتوبوس یا تاکسی اون مسیر نداشت دیگه اون کار که رفته بودم انجام بدم تا سه و نیم تموم شد .
و یکی از دوستام که اطراف اونجا هست تماس گرفت گفت کسی خونمون نیست یعنی خواهر و برادرش همه رفتن مسافرت و اینو یکی از خواهراش و برادرش بخاطر کار نرفته بودن گفت بیا
اولش قبول نکردم بعد اصرار کرد رفتم
۲۰ ساله باهاش دوستم اما هنوز خونشون نرفته بودم همیشه یا خونه ما بود یا بیرون
دیگه جلوی کولر یکی دو ساعت حرف زدم انرژی م که برگشت راه افتادم خونه
تو راه هم رفتم مغازه برادرم چون خونشون نرفتم دو روزه و یه کم به اون خونه وابسته هستم رفتم مغازه ش یه کم حرف زدیم و اومدم خونه خودم
دیگه کارای وسواسیم رو انجام دادم تا مورچه اومد و شام خوردیم و مورچه که عاشقه مختار هست برای بار چهلم مختار رو تماشا کرد و بعد الان خوابش برده .