| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
دیروز برگه اعلامیهها شوهر افسی ر و خوندم و ساعت چهار و نیم مراسمش مسجد شروع میشد.
برنامه ریزی کردم
لباس ها رو مرتب کردم اتو زدم .
دیگه نزدیکای چهار اسنپ گرفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم مسجد
درب مردانه مسجد بسته بود
دیگه دیدم یه یکربع رود اومدم رفتم درب زنانه که آخر مسجد هست روبروش یه پارکه تو پارک نشستم .
گفتم بزار چند تا خانم بیاد بعد با اونا برم داخل
هر چی صبر کردم هیچ کسی نیومد .
حتی یه صدای قرآن چیزی هم نمیاومد
تعجب کردم گفتم نکنه دیر اومدم.
اعلامیه رو خوندم بله درسته روز رو اشتباه رفتم مراسم پنج شنبه هست .
دیگه چی بگم از دست اینکه دقت ندارم و وقتم الکی رفت
گفتم برم خونشون
تماس گرفتم داشتن میرفتن سرخاک
یه قبرستان خارج از شهر که رفتن میشه یه تاکسی چیزی پیدا کرد اما برگشتن برا من که ماشین ندارم ممکن بود سخت بشه .
دیگه دست از پا دراز تر یه ساعتی رفتم سرکار و بعدش هم رفتم
پیش دل دلی
و امروز آماده شم برم مراسم