دیروز تو بلاک اسکای میچرخید م یه وبلاک یه مطلبی گذاشته بود درباره اینکه اگه مردی معتاد یا زنباره هست و یا اینکه زندگی مشترکش دچار مشکل هست متهم فقط فقط همسرش هست..
هستن هنوز ادم هایی که این حس تنفر نسبت به انسان ها رو دارند امیدوارم خدا کمکش کنه تا قلبش نسبت به انسان ها سفید بشه .
و مطلب دوم اینکه ایشون به زنهایی که تو بلاگ مینویسن رو کوزت خونده بود زنان که فقط ناله میزنند خواستم بگم دلیلی برای نقاب زدن نمیبینم
که بخواهم حرفی بزنم که خوشایند کسی باشه زندگی فعلن همینه .
خوشا به حال شما که در لاکچری ترین وضع زندگی میکنید.
بس کنید اینهمه خشم و تنفر رو نسبت به زنان و دختران رو
از وسواس دارم خسته میشم
اما هنوز هم ادامه میدم
هر روز هر روز کلی لباس میشورم چون دم با دقیقه لباس عوض میکنم .
هر روز جاروبرقی
هر روز بشور وبساب
تایم هر کدوم هم طولانی
دست و پام درد گرفته از این همه کار
کاش اینقدر تو مخم نبود و اینقدر کار برا خودم نمیتراشیدم.
تازه جدیدن کارم اضافه شده دیگه واقعن جونی برام نمیمونه .
امروز بعد کار نرفتم خونه مادرم و مستقیم اومدم خونه خودم
چون دوباره یاد کاراشون افتادم و مثله خوره تو ذهنم هست .
از اینکه اخلاق هاشون اینطوری هست ناراحتم
اینکه دختراشون رو به هیچ جاشون حساب نمیکنند
نه تنها کمک خاصی نکردن بلکه همش هم ضربه زدن
اونقدر دلم میخاست عروسی درست و حسابی داشتم یه لباس قشنگ یه تالار آبرومند یه روز شاد از خونشون میاومدم
اما با اینکه مورچه پول داشت و گفت برات یه عروسی خوب میگیرم
اما خانوادم نزاشتن
همه جا خانواده پسر مخالفه اما برا من خانوادم
بابام که از چند ماه قبلش همش میگفت من پول ندارم بهش بگو همینطوری بره
من پول ندارما یه هزاری ندارم
با اینکه داشت
و مادرم هم بخاطر بیماری های روحی و روانی کینه گفت عروسی نمیگیریم
اگه هم شوهرت عروسی بگیری ما شرکت نمیکنیم
هر چی تلاش کردم فایده نداشت
میدونستم اینا روان سالمی ندارند اگه لج کنند نه تنها نمیان بلکه به فک و فامیل هم زنگ میزنند که اونا هم نیان
با مشکلات فراوان گفتم اوکی میرم عکس میگیرم که حداقل دو سه تا عکس داشته باشیم
مورچه هم اون تایم اختیار رو داده بودن دست خودم حتی یکی دو بار با خانوادش رفتیم تالار دیدیم اما من حقیقت رو بهشون نمیگفتم که اینا نمیزارند.
چون مادرم از اینکه ما رو تو لباس عروس ببینه بدش میاد
لباس عروس و ارایشگاه و عکاسی هماهنگ کردیم .همش رو تنهایی
بدون اینکه خانوادم یه هزاری خرج کنند
بعد دو سه روز به مراسم گفتم اوکی کسی نیاد اما فلانی و فلانی بیان من خیلی دوست دارم هم مجلس گرم کن هستن هم اونا منو خیلی دوست دارند پول شام رو هم خودمون میدیدم و عروسی هم تو خونه خودم که جهاز بود برگزار میشد چون بازم نزاشت حتی مراسم رو تو خونش بگیرم
باهاشون تماس گرفتم گفتم فلان موقع بیایید
تا مادرم متوجه شد شروع به ناله و نفرین و غش و....کرد
من نمیام اگه اون بیان از کی اجازه گرفتی به اونا گفتی
اونقدر غش کرد و فیلم بازی کرد مجبور شدم تماس بگیرم و دعوتم رو پس بگیرم .
خیلی برام سخت بود
با حضوری خانواده چند نفر خودم
مورچه و مادرر پدر خواهر و برادر جمع مهمونا زیر ۲۰نفر بود
که چند تاش بچه بودن .
یه عروسی گرفتیم .
قلبم از اون شب از مادرم شکست که نزاشت منم مثل بقیه دخترا با شادی زندگی رو شروع کنم.
خلاصه که رفتارهاش خیلی آسیب زا هست
با ادم بد بشه بر میداره کلید در خونه قفلش رو عوض میکنه
که مثلن ما نتونیم بریم
اگه هم بری در بزنی اصلن باز نمیکنه .
همش میگه هر چی میشه به من بگید من مادرتون هستم
اما خودش همه کاراش مخفی هست و ما اصلن چیزی نمیدانیم
دو سه تا موضوع هم فهمیدیم خودمون شانسی متوجه شدیم.
مثلن رفته بودیم یه مهمونی فامیل نزدیک
همه داشتن حرف ژل و بوتاکس میزدنند.
یه دفعه یکیشون از دکترش وقت گرفت و دو سه تایی که مادر منم جزوشون بود گفتن ما میریم خرید خخخخ
برگشت بوتاکس و اینا زده بود
و به همه اشاره میکرد جلوی من نگویند
مثلن چی که اینهمه زن و دختر بدونند
من اضافه بودم
بعد من شک کردم یعنی بازم مطمئن نبودم چون من دیگه اومدم خونه
بهم نگفت
و دو سه روز بعد که خاله م گفت عه نیخاستم بگم یادم رفته بود
منو تو اون جمع خراب کرد که من نفهمم اخه من سر پیازن ته پیاز
خب مگه من با اینکار مشکلی داشتم خودشون میدونند من همه رو به زیبایی تشویق میکنم.
اما از اونجایی که دختر تو خونه ما حساب نمیشه پنهان میکنند
اما آخرش به قول حبیب تو لیسانسه ها آخرش کی ضرر میکنه ؟؟؟.
۱۹ تیر که دیروز بود رفتم سرکار
صاحب کار به همسرش هم گفته بود بیاد تا کارایی که عقب افتاده تو بخش من رو انجام بدهید کار من یه کم جلو بیفتم .
خانمش هم یکی دو ساعت کار کرد و رفت .
بعد از کار طبق معمول که گرسنه بودم گفتم از سر کار برم خونه مادرم
هلک هلک تو گرما رفتم اونجا ناهار نداشتن یعنی من دیر رسید بودم
دیگه یه ماست و خیار درست کردم و خوردم و از اونجایی که من تا ماست و خیار میخورم خوابم میگیره اونجا خوابم گرفت و وقتی بیدار شدم یه چای خوردم و راه افتادم خونه
سریع لباس ها رو عوض کردم
رفتم تو آشپرخانه و یه دمپختک درست کردم .
خیلی خوشمزه شده بود
بعد کلی سبزی مادر مورچه فرستاده بود رو شستم و الان منتظرم آب سبزی بره بزارم تو قابلمه روحی
امروز صبح رفتم سرکار
روز اولم بود حالا نمیدونم بمونم یا نه
قبلن هم اینجا کار کرده بودم اما اونقدر مورچه برا این صاحب کار و بقیه ش حرف در میاورد و انرژی منفی فرستاد که اومدم بیرون
الان دوباره رفتم اونا هم تا گفتم بیام قبول کردن
بعد از کار رفتم خونه مادرم تا اومدم یه چای بخورم برق ها رفت
و خونه شون سریع گرم شد و دیدم برق ها رفته و خیلی گرمه
برق نمیاومدم
اومدم خونه خودم
یه دو سه تا سیب زمینی سرخ کردم با غذای دیروز برا شام خوردیم .
الانم منتظرم چایی م سرد بشه
دو روز هم هست هوا شهر خیلی گرد و خاکی هست
یعنی نمیشه نفس بکشی