تفریحم الان اینه که شبا که مورچه خوابه
یه ظرف برمیدارم و خوراکی هایی که داریم رو میریزم تو ظرف
میوهای خرد شده
یه کم تخمه
گردو یا اگه بادام داشته باشم.
با دو تا لیوان چای و کمی نبات و خرما
میام اتاق بالا و لامپ ها رو خاموش میکنم و
شب خواب رو روشن میکنم .
و یه پتو میندارم و میرم تو دنیای خودم .
دنیای خودم دنیای که میرم نت میام وبلاگ
کتاب میخونم
و کلیپ های خنده دار میبینم.
خلاصه خوش میگذره.
البته وقتی هم خیلی ناراحتم اینکارا رو میکنم و میام اتاق بالا یواشکی گریه میکنم
دیگه دنیا خیلی سخت شده اما آدم بابد همیشه روحیه ش رو حفظ کنه .
امروز افطار سرکار حلیم گرفتیم.
قبل اینکه برم سرکار رفتم بازار
شلوار خریدم
و یه کرم ضد آفتاب
بعدم از بازار پیاده رفتن سرکار
اونجا بعد یه هفته کلی به هم ور شده بود .
جارو زدم
کلی وسیله جابه جا کردم
میزا رو پاک کردم.
قوری و لیوان ها رو شستم
کلی تمیز کاری کردم.
افطارم از خونه قرمه سبزی بردم و اونجا صاحبکار گفت افطارتون با من هست و دیگه غذا نیار .
دیگه فردا هر چی خاستی سفارش بدهید .
هر چی فکر میکنم میبینم دلم هیچی نمیخاد.
نه یادم اومد
دلم الویه حرفه ای میخاد
سالاد فصل خیلی وقته نخوردم دلم سالاد میخاد
همبرگر با نون باکت که توش سس قارچ باشه
گلابی دلم میخاد
پسته خیلی وقته نخوردم
قهوه فوم دار میخام
انار
قرص فلافل برشته
و........
خواهر من بیمار شده بوده رفته بیمارستان خودش رو بستری کرده بوده چند روز منم بهش تماس گرفته بودم اما اصلن موقع تلفن به من نگفته بود .
و بعدن که اومده بود خونه ش من متوجه شدم .
مادرم با دختر دایی م تلفنی یه موضوع جدید صحبت میکرد بعد جواب حرفای دختر دایی رو رمزی داد و گفت فلانی هم اینجا سلام میرسونه که دختر دایی متوجه بشه و بعدن که من رفتم درباره موضوع صحبت کنه .
جفتشون من رو قاطی نکردن تو زندگیشون
اگه هم ازشون بپرسی میگن صد تا دلیل الکی پلکی می گن.
الان چه برخوردی باید داشته باشم ؟
جز اینکه بیشتر بابد به فکر خودم و مورچه و حتی بچه ی به دنیا نیومدم
باید باشم .هر که به فکر کار و زندگی خودشه اما من همچنان دنبال ..
نمیدونم واقعن دنبال چی هستم .آخه بگم دنبال محبت اونا محبتی هم به من ندارند .
من چون تنهام همش آویزون این و اونم
خوب شد که از امروز مرخصی تموم شد و برا شیفت عصر باید برم سرکار
پروژه رو هم به یه سختی با کمک و اینا بالاخره اصلاحات رو انجام دادم
فرستادم و فکر نمیکنم دیگه بخواد سخت گیری کنه و بازم ازش ایراد دربیاره .و رفتم تو سایت درخواست فارق التحصیلی دادم.
خیلی زود تموم شد .
انگار همین دیروز بود .
اگه ارشد پایان نامه نمیخاست میرفتم ارشد شرکت میکردم اما تحمل اینکه
بخوام پایان نامه بنویسم و بیفتن زیر دست استاد راهنما و التماس کنم رو ندارم.
برا یه پروژه کارشناسی اونقدر اذیت کردن که نگو
امروز هم مذاکرات هست و تحلیل من اینه هیچ جنگی فعلن نمیشه.
همین حالت تا مدتها باقی می مونه یه حالت برزخی
این دهه ۸۰ و اوایل ۹۰ چقدر دنیای وبلاگ قشنگ بوده .
کاش اون موقع ها منم عقلم میکشید میاومدم خاطره نویسی میگردم.
الان وبلاگ یا کلن مجازی هر چی بنویسی یه عده میان فحشت میدن یا
مسخره ت میکنند
الان یه یک ساعتی هست رفتم عکس مدیرای بلاک اسکای و بلاگفا وبلاگ های دیگه رو دیدم چطوری هستن .
اما خیلی ازشون اطلاعاتی نبود
اصلن جرا دیگه خودشون دیگه وبلاگ ندارن
قبلن کامنت هاشون رو دیده بودم تو وبلاگ های دیگه
و یه وبلاگ قدیمی هم پیدا کردم که چند نفری شابد ۲۰ تا نویسنده وبلاگ با هم داستان مینوشتن و مدیرای بلاگ اسکای هم اونجا در تعامل با بقیه بودن .
مرتضی توکلی و مسعود چنگیزی
الان چرا دیگه نیستن
نکنه فضایی بودن الان برگشتن به سفینه شون
مرتضی و مسعود حرفی حدیثی نصیحتی پندی
بگید
چرا ازتون حرفی تو گوگل نیس ؟
فیلم فرانکشتاین رو دیدم برا ۲۰۲۵.از اون مدل فیلما هس که به درد
رائفی پور میخوره بشینه ببینه و از سکانس به سکانس موضوعات توهم توطئه دربیاره که این صحنه فلان منظورشه یا اون صحنه فلان منظور
و خودم دو تا ازش موضوع در اوردم
اونجا که مخلوق به ویکتور میگه برام یه همدم بساز
و ویکتور قبول نمیکنه و میگه میخای باهاش نسل درست کنی
و قبول نمیکنه
یاد خودم و خدا افتادم خدا که منو خلق کرده
صد بار ازش خواستم به منم فرزند بدهد اما منو لایق نمیدونهد
و صدها بار دست رد زده شده
و من هم نگاهم مثل مخلوق بود خشمگین
چرا نمیشه ؟
چرا اینکار رو خدا میکنه ؟
مگه من و مورچه چه گناهی در عالم کردیم که لایق نیستیم
و در حسرت روز رو شب و شب رو روز میکنیم .
از اول ماه رمضان تا یه هفته تعطیلم .
روز اول و دوم که به مرتب کردن خونه گذشت .
از فردا هم پروژه رو بشینم انجام بدم .بلکه تموم بشه.