زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

زندگی خانم و اقای مورچه

تلاش برای بهتر شدن من خانم مورچه گازی و همسرم اقای مورچه سیاه

پراکنده گویی

اگه بخوام یه زمانی سایه چشم بزنم به نظرم رنگ طلایی  اکلیلی خیلی عالیه و صورتی مایل به بنفش یعنی رنگی که از صورتی کم رنگ تر باشه و از بنفش پر رنگ تر البته الکیلی..من این دو تا رنگ رو میپسندم و همیشه هم الکیلی رو دوس داشتم.



چند روز پیشم خواب دیدم جنگ شده و آسمان پر از هواپیما  بود که داشتن به سمت ما می‌اومد  خدا به خیر کنه .اون دفعه قبلی هم خواب دیدم یه کم بعد جنگ شد الانم دوباره خواب دیدم .البته فکر کنم همه اونقدر اخبار جنگ شنیدن که ماهی یه بار خواب جنگنده می‌بینند. 



میخام برم خرید

یه نیمرو درست کردم با چند تا بادام که داشتم خوردم و یه چایی هم بخورم .جمع و جو کنم برم بازار رو به آتش بکشم و اقتصاد رو بچرخانم.

این لیست خریدم هست.

یه قطره بتامتازون برا گوش 

قرص استامینوفن 

یه سینی برا چای 

جارو نپتون چون قبلن رو مورچه حواسش نبود پا گذاشت روش و شکست

سوزن برا کوبلن دوزی اون رو همه وسایل رو خریدم اومدم خونه دیدم سوزن مخصوص میخاد سوزن معمولی بهش نمیخوره

خودکار 

نان

سیم ظرفشویی 

نعنا 


دیگه فعلن همینا رو یادم میاد که لازم دارم 

فامیل

ماه صفر یکی از فامیل هر سال چند روز  روضه داره منم اول ما رفتم شلوار و اینا خریدم گفتم دعوت شدم شلوارم نو باشه و تر و تمیز برم .

چند بارم میرفتم استوری دختراش رو نگاه کردم ببینم روضه شون شروع شده یا نه  که هیچی نزاشته بودن .

بعد ماه تموم شد و فهمیدم روضه بوده و به ما  نگفتن .

با اینکه همشون شماره ما رو دارند و همه فک و فامیل بودن اما ما نبودیم .

خیلی ناراحت شدم .حتی مامانم میخاست تماس بگیره بهشون بگه که گفتم نگو ولشون کن  کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه .


از بیشعوری فامیل بازم اینکه یه سالی از فامیلای نزدیک رفته بود کربلا 

بعد اون موقع رسم بود حتما باید میرفتی سر میزدی و دیگه جمع و حور کردیم و تیپ زدیم که بریم .وقتی رفتیم مواجه شدیم با حجم زیادی از فامیل که دعوت شده بودند برا شام و حتی دور ترین فامیل اما به ما با اینکه هم نسبت نزدیک تر بود هم بابا من بزرگتر بود نگفته بودن 

به روی خودمون نیوردیم و یه نیم ساعتی نشستیم و بعد مامانم گفت بلند شیم اینا ما رو محل ندادن به همه تماس گرفته بودن برا شام اما ما  را آدم حساب نکردن .

بلند شدین خدا حافظی کنیم دیگه اومدن دم در التماس 

برد اینکه جو خراب نشه برگشتیم اما دیگه دل مامانم باهاشون صاف نشد و همش میگفت من بچه های اینو تو زایشگاه چند روز مواظب بودم فلان کردم بیسار کردم بعد تو این موقعیت ما رو فراموش کردن.


یه بار دیگه م خود من نوجوان بودم رفته بودم یه جا دخترش اصرار کرد که من بمونم بعد دو سه تا مهمون دیگه اومد  من داشتم برا حلوا آرد تفت میدادم اومد گاز رو خاموش کرد و گفت نمیخاد و برو خونتون 

دیگه اونقدر دلم شکست اومدم تو کوچه گریه کردم و نکبت ها حالا من یه نفر اضاف بودم بعد خودشون وقتی روز و آسمون روشن  بود اصرار کردن من بمونم بعد آسمون تاریک شده بود من مجبور شدم برگردم خونه 


بعد میگن چرا با فامیل رفت و آمد ندارید .اونا فقط وقت ما رو می‌گیرند. 



تو دنیا هیچ کس دور ما نیست که به ما رو قلبی دوست داشته باشه .



جمعه

مورچه از اون موقع که اومده خوابیده 

منم یه چایی دم کردم اومدم و تا یه کم تو اینترنت بچرخم بعدن بخوابم

یه کوبلن هم خریدم اما حتی یه کوچولو هم نیافتم همینطوری تو پلاستیک گذاشتم فقط اون موقع هوس کردم بخرم .

نمیدونم حس بطالت عمیقی دارم اما حال کار هم ندارم .

حوصله رفت و آمد با کسی رو هم ندارم دوستی های چرت و پرت 

امرور افسی تماس گرفت اما جواب ندادم .فقط آخر هفته ها تماس میگیره 

میگه بریم بیرون .بعددر مقابل من حس قدرت داره همش من رو نصیحت میکنه و خودش رو بالاتر از نظر فکر میدونه .

دو هفته قبلی که رفتیم همش حرفایی میزد که اشتباه بود منم جواب چرت هاش رو نمی‌دادم. و تو دلم میگفتم حالا امروزم بگذره من اگه دفعه دیگه با تو بیام بیرون الاغم 

رفاقت برا من فقط مایه  خارجه

هیچ کس نبود که منو یه لیوان چایی دعوت کنه همه جا من خرج کردم .

افسی ماشین میاره و خرج خوراکی ها با من 

منم هر دفعه کلی خالی میشم برا یه تفریح بیخود

به نظرم رابطه با آدم ها خیلی جالب درنمیاد 


سعی کنیم با خودمون خوش باشیم بهتره من شخصا خودم رو میتونم تنها باشم سرگرم کنم .

یه مرحله هس تو زندگی من تازه بهش رسیدم اینکه حرف دیگران اصلن برام مهم نیست .و و تو این سن و سال فقط خودم مهم هستم .

پاییز

سلام

چند وقتی دست و دلم به نوشتن نبود الان گفتم بیام ببینم چه خبرا هست امیدوارم همتون سلامت باشید با این اوضاع قرو قاطی که برا همه درست شده امروز دیدم طلا بیست و چهار و دویست بود یکی میگفت اگه تا چند ساعت همین حدود بمونه مرحله بعدی میشه بیست و پنج 

خدا کمک همه جوون ها کنه بتونند تو این اوضاع و احوال کار کنند . برا خودشون زندگی جمع و جور کنند .

به نظرم همه خاورمیانه ای ها ابر انسان هستند فکر کن افعانستان پاکستان عراق سوری و ...... همه دارند به سختی جوون می‌کنند برا یه لقمه نون بعد اروپایی فکرش سفر به کره مریخه 

امیدوارم خدا کمک همه ایرانی ها کنه .


چند روز پیش رفتم بازار یه مغازه بدلی بلدم اون تنهای بازار بدل های قدیمی داره جنس خوباااا نه مثل این جدیدی ها که یه آب بخوره سیاه میشه .

پارسال النگو دو تا ازش خریدم دونه ای پنجاه هزار تومن 

امسال شده بود صد و پنجاه هزار تومن دو تا خریدم 

چهار تا رو دست میکنم میرم بیرون مورچه میگه دست نکن فکر می‌کنند طلا هست خفتت می‌کنند چاقو میزنند بهت بخاطر یه مشت بدل 

اما من عاشق النگو هستم و صدای النگو 

این خوشی های کوچیک بابد زندگی کرد چون استرس بگیرم دوباره مریض میشم و الانم یه کمی دارم چون ریزش مو دوباره گرفتم همه جا خانه مو هست . آروم بشم  درست میشه. 

حس تلخی که دارم رو هم میخام از بین ببرم تا ظهر خوابم و شبا تا صبح تو تاریکی تو رختخواب نشستم .و وقتی ظهر بیدار میشم اعصابم خراب میشه چرا دیر بیدار شدم .بابد بگم خب به درک از این به بعد برنامه اینه شبا بیدارم روزا میخابم.حس ناراحتی نباید داشته باشم تا خود بدنم دوباره برگرده به روال قبل. 

اکسپلور اینستام هم پرشده از سگ خانگی از این کوچولو ها 

فقط دارم اونا رو میبینم خیلی دلم میخاد یکی بگیرم اما هم هزینه ش بالا هس هم اینکه از وابستگی که ممکنه پیش بیاد میترسم .

پرنده م وقتی گربه ذلیل شده خوردش تا چند وقت عزا دار بودم و در حال گریه و عذاب وجدان