اونقدر دلم میخواست مثل خیلی ها بیام خاطرات گذشته م رو بنویسم .
از عشق
از مسافرت
از خوشی ها
اما متاسفانه همش کار سخت بوده
همش بی پولی
و اگه هم رابطه دوستی با کسی بود جز توهین و تحقیر و اخرشم بهم خیانت چیزی نبود.
امروز سرکار خیلی خسته بودم کاری هم نکردم اما خیلی پاهام درد گرفته بود و ساعت خیلی دیر میگذشت .
بالاخره ساعت کارم تموم شد و اومدم خونه
و دو تا تخم مرغ ابپز کردم برا خودم
مورچه هم گفت ماست و خیار میخاد برای درست کردم
شام خوردیم
فیلم از سرنوشت رو دیدیم.
بعد مورچه خوابش برد
منم منتظرم لباس هایی که ریختم تو لباس شویی تموم بشه و پهن کنم بخوابم .
خدا رو شکر بخاطر سلامتی
خدا رو شکر بخاطر همین روزمرگی
دلم انجیر زرد میخواد
دلم پیتزا میخاد
دلم قلیون با دختر خاله هام رو میخاد
دلم هویج بستنی میخواد
دلم نان کنجد با هندونه و پنیر و گردو تازه میخواد
دلم کتلت برشته با خیارشور میخاد
دلم بادمجون سرخ شده با ریحون میخاد
دلم دو مشت پسته میخاد
فعلن همینا
الان از حقوقم هنوز پول دارم میتونم هر کدوم رو بخوام تهیه کنم
اما یه زمانی که اوضاع خراب بود و مثلن هوس یه غذا میکردم تو ذهنم تجسم میکردم که دارم یه پیتزا بزرگ جلو رومه و دارم میخورم
از جلو ابمیوه ای میرفتم میگفتم تو ذهنم
یه لیوان بزرگ آب هویج برا خودم میریختم و دو لپی تجسمی میخوردم
یه خاطره که از چهار یا پنج سالگی یادمه
یه خانمی اومده بود تو محل ما عکس میگرفت میرفت چاپ میکرد و عکس رو میداد و پولش رو تحویل میگرفت .
خونه همه رفت و عکس میگرفت
اما از من عکس نگرفتن
من تو عکس همسایه ها هستم .
اما تو عکس های خودمون نیستم.
مادرم با خواهرم ژست گرفته بودن تا خانمه ازشون عکس بگیره
مادرم نگفت من دو تا دختر دارم باید تو عکس باشن
یا منو بشونه کنار خودش و خواهرم یه عکس سه تایی بگیریم
منم هی می پریدم این ور اون ور و میخواستم تو عکس باشم
نمیذاشتن تو عکس باشم .
منم به عالم بچگی موقع عکس دستم رو دراز کرده بودم .که تو عکس باشه
تو عکس مادرم کنار خواهرم نشستن با لباس های مهمونیشون
اون کوشه یه دست دختر هست .
چرا تو فیلم زخم کاری همه زن ها عاشق مالک هستن .؟؟
و امیدوارم خون حاج عمو پایمان نشه و این مالک به سزای کارش برسه .
خونه برادرم یه راه کوچیک به خونه همسایه ش داره یعنی اونا بالا هستن این پایین از سرکار رفته خونه دیده یه کم وسایلش جا به جا شده یعنی چند تا تعییر کوچیک بعد دقت میکنه میبینه عه ۵ تا تن ماهی نیست
یه شامپو خارجی و یه کرم چند تا نوشابه و چند تا وسیله مثل این و میفهمه بچه ها همسایه از اون دری که بین خونشون هست از لای نرده ها اومدن تو خونه این و این وسیله ها رو برداشتن
اینم به باباشون گفته و از صبح جنگ و دعوا
اخرشم باباهه چند تا تن خریده و روغن و دو سه تا نوشابه
آورده به این داده .
حالا این که میخاد فردا یکی رو بیاره نرده ها رو محکم کاری کنه
اما دلم برا بچه ها میسوزه اینقدر دزد
آینده میخای چکار کنی
دست بچه ها کوشی های خوبه مادرشون همش کلی طلا داره
ماشین خوب همه چی دارند اخر بچه رو دزد بار بیارند
یه بارم بخاطر یه اتفاقی اومدن خونه من
تو خونه یه جایی دارم پول صدقه توش میزارم دیدم پول اسکناسی ها
نیست .فکر کردم مورچه برده بدهد به یکی
اصلن به اینا شک نکردم بعدن متوجه شدم مورچه اصلن به اون پول دست نزده و تنها کسی که اومد خونه من بچه های اون بودن .