الان تو دانشگاه مراسم حصرت فاطمه هست و اومدم نشستم
یه گروه بچه اومدن همخونی یهرشعر خیلی قشنگ خوندن
خیلی خوشم اومد خواستم براشون دست بزنم و سوت بکشم که یادم اومد مراسم مذهبیه
الانم دوباره اومدن یه شعر جدبد بخونند
فکر کنم دانشگاه فقط پولش رسیده این کوچولو ها رو بیاره مجلس گرم کنی.
هی روزگار نمیدونم از دیشب دوباره ناراحتیم عود کرده
دیشب برا بچه و کلن برا زندگی تو تاریکی شب گریه کردم .
من هنوز نفهمیدم تو این دنیا خدا چرا منو فرستاده
اخه چه حکمتی هست
میگن تو اون عالم ذر همه رو جمع میکنند و بهشون میگن تو دنیا چی بهشون میگیره و آدم هم با آگاهی قبول میکنه
یعنی به من چی گفتن که این راه رو انتخاب کردم
خسته شدم از سختی
دلم یه یار میخاد یه آدم یه دوست باهاش درددل کنم
اما تنهام
فقط کافیه یه حرف به اطرافیانم بزنم
یا خبرهای میکنند
یا سواستفاده میکنند
یا مسخره میکنند
یا حضرت فاطمه خودت کمک همه کن
زندگی خوب
در کنار تجربه مادر شدن
رو به همه خانم های سرزمین و دنیا بده
شاید تا دو سه سال قبل من تا به حال تو شهرمون هیچ وقت موش ندیده بودم اگرم بوده من متوجه ش نشده بودم اما جدیدن یکی دو سال هس
میبینم چقدر موش زیاده
تو جوی ها کنار خیابون
تو اون جوی نزدیک ساندویج شاپرک
کوچه بغلی تو اون خونه خرابه
زیر ایستگاه اتوبوس هم که میدم دانشگاه هش چون دیدم میرن و میان بیرون
تو اون پارک که اسمش رو یادم نیست هم هست
چرا کسی به فکر بحران موش ها نیست
من که خیلی ازشون میترسم خیلی بزرگن
خوبه محلمون گربه زیاده و موش ها فعلن اینجا حمله نکردن
از خودم هم بگم پای راستم
خیلی درد میکنه
حدود سه هفته هست
احساس میکنم کوفت دیده اما چرا خوب نمیشه
دیروز صاحب کار دو تا بچه هاش رو آورده بود و خودش مشغول به کار شد بعد بچه ها با هم یه دفعه دعواشون شد و اونقدر به هم وسیله پرت کردن همه جا رو به هم ریختن سرسام از دستشون گرفتم تا کوچیکه خسته شد و یعنی کم آورد و شروع به گریه کرد و دعوا تموم شد .
خسته م
ول کن حوصله نوشتن ندارم
بعدن میام خاطراتم و مینویسم
داشتم فکر میکردم چرا وقتی لبوبو اومد من نخریدم و به کیفم آویزون نکردم
بعد یادم اومد که برزگ شدم و لبوبو به دردم نمیخوره
بعد فکر کردم درد زایمان چطوری هست و چطور تحملش کنم
اونم یادم اومده که حامله نیستم و تو این سن و سال اگه باردارم بشم
جزو سزارین ها میشم
یه کار تو رستوران پیدا کردم
هم صندوقدار هم کار سالن هست
صندوق داری که خب خیلی سختی نداره اما کار سالن اگه شلوغ بشه خیلی خیلی سخت میشه یه دفعه حجم زیادی میز که باید تمیز بشه و
بالا بر برا اشپرخونش هم یه سبد هست که باید با طناب بکشی بالا و پایین
پنج شنبه سبد رو سنگین کردن کشیدم بالا از اون موقع پشت گردنم دو روز درد میکرد که فقط استراحت کردم تا امروز بهتر شد ه
یه پسر نوجوان هم اونجا هست پیک بیرون بر هست که حس خوبی از کاراش ندارم
هر کاری که بقیه اشتباه میکنند و دیدم عکس میگیره تا به مدیر اونجا گزارش میده .
یه بارم دیدم درباره من داشت حرف میزد .و غیبتم رو میکرد.
از امروز میخام دیگه قرص های تیروئید م رو نخورم
حالم از هر چی قرص هست به هم میخوره
دیگه امیدوارم دست از این کازش برداره